فقط بخون و بخون...

خسته ام از این زمونه فریاد لبریز اشک و پیمونه ای داد مددی رسان ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایا کاری کن که دل بی تو نمونه خدایا کاری بکن که بعد این هر کی بودم ;هر چی بودم .....دیگه نباشم م م م م م م م م م خدایا سال نو خیلی وقته شروع شده ولی هر روز میتونه برای من یه روز نو باشه .خدایا توی این سال جدید دل من دنبال یه دل تازه تر بود که ازت عیدی بگیره (هنوز نمیدونم به ارزوم رسیدم یا ...)خدایا شاید این یه فرصت باشه ... شاید... کمکمون کن....

وقتی او بیاید عشق معنا میشود .... در این کویر هستی که همه تشنه لبان گرد امده اند در این دشت سوزان و بیابان برهوت که همه ساقی اب را انتظار میکشند و در این جهان خشک و بی اب که همه دنبال منجی عالم هستند .کوه با ان استواریش در غم انتظار نرم گردیده چشمه های اب خشک شده اند و بلبلان دوری گل را اواز می خوانند . کشتی عمر از این دوری و جدایی در دریا غرق شده است .کبوتران منتظر در اسمان بال نمیگشایند و مرغ دلشان در اشیان فراق پر گشوده است و راه و مقصود در این شبهای سیاه گم گشته و نجات دهنده ای هم نمی اید نه اسمان خبری از باران رحمت میدهد نه کسی به روی این کویر خشک پا میگذارد تا ان را به گلستانی خوش تبدیل کند و دلهای ما منتظر است تا زمانی که مردی از اسمانها به زمین فرود اید. اما...اما در کدامین تقویم تاریخ امدن او را نوشته اند؟ در کدامین سفرها از او یاد کرده اند و در کدامین سفره ها نام اورا صدا زده اند ؟ و در کدامین اوازها از او خوانده اند ؟ اما میدانم میدانم وقتی او بیاید دیگر نامه ی انتظار برای همیشه بایگانی میشود سر فصلهای عشق تنظیم میگردد وقتی او بیاید بوی گلهای بهاری فضای جهان را پر میکند میدانم وقتی او بیاید کویر تشنه لب و کشتزارهای خشکیده از اب سیراب میگردند وقتی او بیاید فرشتگان دسته دسته به زمین میایند و خود را فرش گامهای او میکنند تا گرد و غبار گامهایش انها را متبرک کند . وقتی او بیاید عشق معنا میشود و کتاب مهربانی و عدالت نوشته میشود وقتی او بیاید کودکان صدای گریه ی خویش را فراموش میکنند و مادران داغ دار غم خود را . شمشیر های برهنه جای خود را به دستهای مهربان و پر از مهر و همدلی مدهند اری وقتی او بیاید ......(عشق یعنی این . یعنی ازادی . یعنی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا)

و دوباره شنیدیم که چه بلایی سر ادمهایی مثل ما اومده و فقط گوش کردیم فقط نگاه کردیم اره فقط همین .... ببین چی داره دور مامیگذره که از اونها بی خبریم اونجا توی یه منطقه به اسم فلسطین توی جایی که همه ی پیامبران ما یه جورایی به اونجا ربط داشتند . یه عده که اسمشون مثل من و تو ادمه دارن چه کار میکنند یعنی شاید الان وقتش باشه که از خودمون بپرسیم :ایا ما با اون متجاوز های قاتل فرقی داریم؟؟؟؟؟؟؟

/ 4 نظر / 3 بازدید
محمد

به نام خدا سلام رویا خانم... امیدوارم هرجا که هستی شاد و سلامت باشی...[قلب][خجالت][قلب] خیلی قشنگ نوشتی... امیدوارم که هرکی میخونه این متن رو با دلش بخونه و استفاده کنه... خدا رو شاهد میگیرم که من خیلی خوشم اومد و استفاده کردم... حرفت عمیق و موثر بود برام... هرچه از دل براید بر دل نشیند... انشاءالله که موفق باشی.

محمد

چنان کاین دل از آن دلدار مستست ... زخوف صاف ما آن یار مستست* خمارش نشکنم الا به خونم ... از این شادی دل غمخوار مستست* شفق وارم به هر صبحی که بر خیزم ا زخواب ... که در هر صبح آن یار ما چشم انتظارست* مدهید پند و مبرید خونم به گردن ... که چشم دلبر دلربا مستست* چرا این خاک همچون طشت خون ست ... که چشم ساقی چشم انتظار مستست*

محمد

کار تو داری صنما قدر تو باری صنما ... ما همه پا بسته تو شیر شکاری صنما دلبر بی کینه ی ما شمع دل سینه ی ما ... در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرم ... چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما هرکی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا ... آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما نیست مرا کار و دکان هستم بیکار جهان ... زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما خواه شب و خواه سحر نیستم از هردو خبر ... کیست خبر چیست خبر روز شماری صنما روز مرا دیدن تو،شب غم ببریدن تو ... از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما...

محمد

... باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من ... هچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما جسم مرا خاک کنی ، خاک مرا پاک کنی ... باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما...تو نگاری صنما... تو نگاری... ای فصل با باران ما بر ریز بر یاران ما ... چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما ای چشم ابر ،این اشکها می ریز همچون مشک ها ... زیرا که داری رشک ها بر ماه رخساران ما ...این ابر را گر یان نگر وان باغ را خندان نگر ... ابر گران چون داد حق ازبهر لب خشکان ما... رطل گران هم حق دهد بهر سبکساران ما بر خاک و دشت بی نوا گوهر فشان کرد آسمان ... بشکفته روی یوسفان از اشک افشاران ما یک قطره اش گوهر شود یک قطره اش عبهر شود ... وز مال و نعمت پر شود کف های کف خاران ما .