هیچوپوچ

حذر از عشق؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم

 


(هر دم این بانگ برارم از دل :وای این شب چقدر تاریک است...)
اما:(اندکی صبر سحر نزدیک است)
****
(بین منو تو فاصله است.الهی من فدات بشم .اندازه ی من بگو کی دوستت داره خداییشم؟؟
****
 خورشید قلبم کی طلوع میکنی؟مدتی هست منتظرتم.مدتی هست که از اینهمه اشکی که پنهانی ریختم دیگه به ستوه اومدم.ازاینکه چشمان اشکبارم خیلی هارو هم طلسم کرده و باعث شده دو تا دیدگاه از من در چشم همه به وجود بیاد که هیجکدومشون من نیستم...یا خوب خوب میبیننم یا بد بد...(بخدا اگه یه بار دیگه ببینمت اینبار بت میگم عاشقتمو عمر منی)...ولی تقصیر من نیست...تقصیر دل ساده ی منه...که به تو و حرفات و به خیلی کسای دیگه بیجا اعتماد کرد... تقصیر دل ساده ی خودمه...لعنت به من...از ماست که بر ماست...بیتاب و بیقرار دیدنتم...نمیدونم تکلیف اینهمه ادمی که دوروبرم رو گرفتنو همه شون هم نگاهشون به منه تا یه تصمیمی بگیرم چیه؟اینهمه ادمی که ادعا میکنن دوسم دارن...ولی به وقتش همه تنهام گذاشتن...مث تو....اره تویی که خیلی راحت رفتی....روی دلم یادت سنگینی نمیکنه...ابدا...ابدا حتی به یادت نیستم اما حس خیانت دیدن و خیانت کردن داره عذابم میده...فراموش شدی...فراموش شدی...فراموش شدی...اما عذاب هنوز با منه...تنهام گذاشتی اما دوست داشتنت هنوز با منه....دعوام کردی....دروغ گفتی...اما...(اونی که دوسش داری داره میمیره)...چه کنم؟خدایا یه جوابی بهم بده...منو از این سرگردونی بیار بیرون...(تو نباشی من میمیرم)...از این در خود گمشدگی...از این دربه دری...شاید الان که از پیش کیبورد تکون بخورم و پاشمو برم یادم بره که پشت این صندلی با چه دردی دستامو گذاشتم روی این دکمه ها و چه حرفها که به زبون اوردم...اره میدونم نمیتونم غم رو با خودم به اینورو اونور ببرم ولی شاید یه روز تونستم بهت بگم که خیلی دلم برات تنگ شده خدای مهربونم ...توییکه منو نجات دادی...از جاییکه توش گرفتار بودم هربار به هر نحوی...من تورو دوست نداشتم ...من به تو خیانت کردم...منو جلو چشمات گناه کردم...با اینکه گناهم رو از چشم بقیه دور نگه داشتم...ولی تو هرجا که بودم تنهام نذاشتی...این ادمای فرشته صفتت رو خودت به سمت من فرستادی...منو نجاتم دادی از دردهایی که جز گناه باعثو بانی نداشت ولی توی همین ماجراها که داشتم میومدم بیرون از کثافت کاری هام  قلب و دل منو جادو کردی...نمیدونم کجا نمیدونم چطور...ولی میدونم که تو خودت فقط و فقط خودت اینو برام خواستی...منم گلایه ا ی نکردم تا حالا بهت....ولی میگم تو که خواستی پس چرا نخواستی؟؟فقط بگو...فقط بم بگو کجای کارم اشتباه بود؟؟...میدونم الان هم واسه فراموشی هرانجه که بر من گذشت دست به کارهای بدتری زدم ولی فک نکن شاکی ام ازت...من از تو عذاب خواستم...اما تو بخشیدی...میخوام و نمیدی نمیخوام و میدی...
این چه جور دعا کردن منه؟؟نمیدونم هرچه هست به خواست توست خدا..خودت ماجرا هارو به خیر بگذرون...مشکل خواهرمم حل کن...الان نمیتونم چیزی بگم بیشتر از این...راستش حجم حرفا رو دلم خیلی زیاده...گاهی با خودم حرف میزنم.گاهی با خدا.گاهی با رویا...نمیدونم نمیدونم نمیدونم که چی میخامو کدوم طرفی ام...فقط منتظر کمک خدام وبس.الان حالو روزم طوری نیست که با ارامش حرفای قشنگم رو بزنم...سر هیچ تصمیمی پابرجا نیستم...خدایا ثابت قدمم کن در چیزی که میخوام...همین.اخ...دیگه نمیتونم.دیگه تحمل بیشتر از این رو ندارم...

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“
 باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

/ 0 نظر / 12 بازدید