هیچی

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

 

سلام به تو

یه نگاهی به وبلاگی که با چه ذوق و شوقی افتتاحش کرده بودم انداختم...یکم به حماقتام خندیدم.یکم از خودم ناراضی شدم.یکم خودمو.احساسایی که داشمو از نظر گذروندمو کیف کردم.یکم ناراحت شدم.یکم....نمیدونم...بچگی ای داشیم واس خودمونا...فک کنم ...یعنی مطمئنم دیگه این وب خواننده ای نداره.اگرچه قبلنم زیاد اهل وب گردی نبودم و دنبال جم کردنه نظر و پیدا کردن دوستای اینچنینی و اون چنینی از وب نبودم ولی خب چن نفری بودن که اومدن هر از چندگاهی به وبلاگ بی در و پیکر ما سری زدن و یادی کردن و رفتنو من بی معرفتی کردم که در اکثر مواقع حتی جواب سلام خیلی هارم خوردم....نمیدونم...شاید از نحسی وب بوده هاهاهاها اخه میدونی پا قدم اول این وبلاگو که یادته؟چه قد یه نفر زد تو ذوقم ههههههه...یادش بخیر چقد باعث ناراحتیم شد...هههههه...خیلی وقته که از اون زمونا گذشته...تو گیر و دار درس و حماقتای نا بجامو عاشقای بی قرارو عشقای بچه گربه ای و احساسای الکی و دلسوزیای بچگانه و.....همه و همه فقط تیکه دل بی نوام بود که بود باهام و...((و خدایی که در این نزدیکی است))...هیچوقت هیشکی نفمید که دارم چیکا میکنم جز تو...حتی خیلی وقتا که خودم حرفامو وکارامو به زبون گفتمم کسی نفهمید...ههههه....بچه که بودیم با یه ناله و یه اخ گفتن جون صد نفر واسمون در میرفت...بزرگ که شدیم با یه ناله و یه آه اطرافیانمون همه چیو یادمون رف...همه چیو...از وقتی که بزرگ شدم.(نمیدونم از کی)ولی از وقتی یکم بیشتر حواسم از خودخواهیام یکم کناره رف یه جور دیگه شدم...یجور دیگه ای که بازم فقط تو فهمیدی و تو...هیچوقت نذاشم کسی بفهمه که بزرگ شدم.که دیگه دارم بفهمی نفهمی میفهمم...چون دلم نمیخاست شاید منم یجورایی مشکلاتم واس بقیه بزرگ باشه...نمیدونم...تو همین حس بزرگ شدنو نشدن همه چیزایی که میخاستمو خودم انجام دادم.سر خود...هیچوقت مشاوره ای نداشتم.اگه هم داشتم همیشه برعکس رفتم تا فقط خودم باشم که تصمیم گرفتم و بس...هههههه.خیلی خنده داره بخدا...راستش خودمم هیشوقت نفهمیدم چیو به خودم داشتم ثابت میکردم...فک کنم تلف کردن یه چند سالی از عمرم سر درس ودانشگاه تنها بدترین کاری بود که مرتکب شدم.اونم بخاطر اینکه هرکاری خاستم بکنم...فقط همین.اخرشم دنبال چیزی برم که هیچکس فکرشم نمیکرد...(همیشه با اینکه خیلی زیاد از نظر تحصیلی باهوش بودم و خیلی تشویق میشدم سر هوش درسیم از درس و مدرسه گریزون بودم.بس خدا جون الانم بذار فرار کنم و زیاد نگم که حوصله شو ندارم)...21 سالی زندگی کردم.زندگی پر افت وخیز اما خیلی خوبی داشم البته نه از نظر اینکه ادم بودم....نه...از نظر اینکه همه چی بر وفق مراد بود...اگرچه من همیشه تو زندگیم خطا رفتم...خطاااااااااااااااا...یه زمانی خودم بودم و شادیهام..تا اینکه خودم شدم و مشکلات دیگران...مشکلاتم که نه.میخام بگم بقیه رو به زندگیم راه دادم و بعضی از دوستانم رو به قلبمم هم کشیدم و فراموشم شد که حریم ها رو باید رعایت کنم...پس رعایت نکردم...چند سالی خودمو با روابطم گول زدم....هنوزم نفهمیدم چرا و کجای اشتباهاتم این چند سالو باید قرار بدم؟اشتباهاتی که ازشون درس گرفتم ؟یااشتباهاتی که ازشون مث سگ ببخش پشیمون شدم؟....اره چند سالی خودمو با روابطم گول زدم...مث رابطم با دوستان صمیمیم...مث...رابطه ای که خودمو توش با خواهر وبرادری گول زدم...وای که یه دختر چقد میتونه نفهم باشه ...وای که یه من چطور میتونه اینقد نبینه و نشنوه...وای از این من...اره آخرشم چی شد؟نتیجش شد جدایی از دوستایی که بجای یه دشمن هر بدی ای تونستن در حقم کردن و یه چند روز ناراحتی ای که بازم جز خودم کسی نفهمیدشو یه بخشی از دردش ناخواسته به خونوادم ختم شد...روزهامو گذروندم.شدم رویای خوب.رویای قشنگ.رویای مهربون.همون رویای شادی که بودم.اما این رویای مهربون و شاد کمی  که نه واقعا خیلی زیاد سنگ دل بود...درست نمیدونم با تیکه های سنگی دلم چندتا دل شیشه ای رو شکستم...نفهمیدم...ومن چقدر احمق بودم...که بازم تیکه های پرتاب کرده ی دلمو جم کردم تا یه وق مهربون نشم....ولی بازم ....آه....

چقدر بدم من...چقدر بدم من...نمیدونم چندتا دلو از خودم رنجوندم...تو این میون بخاطر خودخواهیام حتی به پدر و مادرمم رحم نکردم...آه...دل بد دل من...من چیکار کردم؟؟...نفهمیدم.نفهمیدم...نگاه ب خودم برام تللخه..تلخ...کارهای به ظاهر کوچیکم با دل دیگرون چیکار کرد؟؟خداجون...من....من....من نفهمیدم...میفهمی؟؟؟؟...درد دارم.... درد...اومدم همه چیو بذارم کنار...واقعا  خوب باشم از ته دل خوب باشم و شدم...تیکه دل پاکی واسم مونده بود.اگرچه کوچیک اما بود...همون تیکه دل بود که نذاشت از ته دل از خودم ببرم...اون تیکه دلو جلد گرفم و گفتم نمیذارم آلوده شه...و نذاشتم...میخاستم دیگه تنها نباشم...که مث قبل بخاطر اینکه دلم نمیخاست دل به کسی بدم مجبور شده بودم یه چندتا از همون دلهایی که گفتم شکستمو بشکنم...فقط بخاطر اینکه تنها ی تنها با خودم زندگی کنم....اما اینبار فرق میکرد...کسی بود که شاید من میخاستم...من بزرگ شده بودم. من دیگه اون بچه احمق همیشگی نبودم...دل جلد گرفتمو بوسیدم و گفتم:مهربون باشو راستگو...همین...اما خب نشد....توی 24 ساعت نه.....توی 1دقیقه همون دل چوکولومم شکستن گذاشتن تو دستم...دیگه واقعا نفهمیدم...شاید تقاص وآه همون دلها بود...دل دوستام.دل مامانم دل بابام...آره شاید همونا بودن که ناخواسته و شانسی باهم انتقام گرفتن...نمیدونم و هیچوقت نمیفهمم...من فک میکردم ما مختاریم...مختاریم تو انتخاب همراهمون...همسفرمون....همسرمون...من نفهمیدم که همینا میشن دردهامون...همین اختیاری که میخاستم داشته باشم میشه باعث بی رحمی هامو بی رحمی دیدن ها...مث خیلیا نبودم.دلم یجا بود.دلم باکسی نبود.دلم پیش کسی نبود ...و چه بی رحمانه این دل بیکس من شد ظالمترین دلها....

بغض عجیبی کردم...درد عجیب و نا اشنایی دارم....و صبرو تحمل و آرامشی عجیب الان...قبلنا انگار تو توهم زندگی میکردم یا درواقع زندگی نمیکردم...اما الان چرا...احساس عجیبی دارم...آماده ام برای مرگ.برای زندگی.برای هرکاری...احساس میکنم به انعطاف شدیدی رسیدم...ناراضی ام از خودم و کارهام ولی امیدوارم...میخام گریه کنم...گریه....بازم دم غروبه و بازم هوای خسته و گرفته مث حالو هوای من...

دلم گرفته خدارا تو دل گشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

امروز با کلی وسوسه اومدم برای حذف وبلاگم...ولی راستش حیفم اومد...اینجا که کسی به ما سری نزد گفتم با خودم و خودت درددلی کنم که باقی بمونه ازم.که اگه مردم یه روزی شاید یکی باور کنه که من نفهمیدم...آخه میدونی...تو خودم که سر در گم بودم همه دست نوشته هامو از دفتر خاطرات گرفته تا اشعاری که دوسشون داشمو سوزوندم...سوزوندم به یاد اشکای سوخته ام.سوزوندم به یاد گذشته سوخته ام..به یاد احساسایی که سوزوندم و احساسی که از خودم به فراموشی عادتش دادم...(یاد دوست عزیزی افتادم که میگف یه روز از بالای کوه یه ظرف شکستنی رو پرت کرده پایین تا بشکنه به پاس اینکه قلب کسایی که دوسشون داره نشکنه)...و اما امروز این منمو این تو و این دل نوشته ام...میدونی و میدونم که جز تو(خدای مهربونم)کسی دل به دل نوشته من نمیده پس با من باش و در من باش...اینروزها از دل شادم....اگه قبلنا شادیم همیشه ظاهری بود اما اینروزها دیدن خیلی چیزاس که خوشحالم میکنه....سرم درد میکنه خدا...زیاد درد میکنه...ایکاش این دینی که رو گردنمه زودتر ادا بشه تا اروم اروم شم....باید بخوابم ...باید یکم سرخودی هامو پس بگیرم...باید تنها شم...باید تنها بذارم...باید برم....باید نباشم...باید....باید کارایی رو که بایدو به خوبی انجام بدم....آخ چقد کار دارما...اصن یادم رفت اینقد که تو خوبی و خوب گوش میدی و من مشتاق میشم به به حرف اوردنت خدا...همیشه تا میخام بات حرفی بزنم تو اونقد خوب گوش میکنی و اونقد مهربون وسط حرفام نمیپری که من هی مشتاق تر میشم تا تو یه چی بگی حدااقل...خیلی خوبی....فقط همین...اگرچه من رو سیاه بودم...اگرچه بی دلو پر گناه بودم...اگرچه یادم رفت آدم بودم...ولی تو یادت نرفت که خدایییییی...خدایا خیلی وقتا دعاهامو نشنیده گرفی...میشه خواهش کنم حداقل...((گناهامو ندیده بگیری همونطوری که دعاهامو نشنیده گرفتی؟؟؟)) دیگه باید دیسکانکت بشم ازت....کلی دل هست منتظر این بالا....میدونما که حواست به همه بوده و هست ولی به خودم این دلخوشی رو دادم که الان تو این لحظه تو فقط مال من بودی.فقط مال من...(اگرچه تو پیش کسی رو نکردی که حواست به بقیه هم هست...)

 

ستاره ها نهفتم در اسمان ابری

دلم گرفته این دووووست

هوای گریه با من...هوای گریه با من..

 

هیچوقت اینقد شیرین و خواستنی این اهنگو گوش نکرده بودم...البته ب جز یکبار...اونم واس چند سال پیشه

/ 9 نظر / 18 بازدید
سواری

بدترین چیز در زندگی یاس ونا امیدی است می توان (عاشق شد )اگر طاغوت غرور وخود پسندی را به زیر پا افکند می توان همراه چکاوک وابرهای بهاری اوج گرفت وبه خورشید سلام داد باید آن طور زندگی کنیم که (خودمان بخواهیم نه دیگران )وب به این زیبایی ونوشته جذاب داری سری هم به (پاییزغریب) من بزن متشکر

شادی

سلامممممممممممم دلم گرررررفت[ناراحت]

محمد

هو بردر میکده از روی نیازآمده ام پیش اصحاب طریقت به نماز آمده ام از نهانخانه اسرار ندارم خبر به در پیر مغان صاحب راز آمده ام ازسر کوی تو راندند مرا با خواری با دلی سوخته از بادیه بازآمده ام صوفی و خرقه خود زاهد و سجاده خویش من سوی دیر مغان .نغمه نوازآمده ام بادلی غمزده از دیر به مسجد رفتم به امیدی هله با سوز و گداز آمده ام تاکند پرتو رویت به دوعالم غوغا بر هر ذره به صد راز و نیاز آمده ام

محمد

سلام.امیدوارم حالت خوب باشه. متنت رو خوندم.خیلی خوشحال شدم.میدونی چرا؟ چون شدی کسی که ارزو داشتم! شاید ازم بیزار باشی.حتی نخوای اسممو ببینی!!! اما من برای برادری خواهریمون ارزش قایلم.من از بودن باهات لذت بردم. ازینکه دیدم با خدا به این زیبایی سخن گفتی.غبته خوردم به حالت.به ارامشت.من خیلی این حالی که نوشتی رو تجربه کردم.. الانم مزاحم نمیشم.فقط اومدم بهت تبریک بگم.قدر این حالتو بدون. به خدا میسپارمت. یاعلی

محمد

هو سلام.ممنون از لطفت و اینکه اسممو یادت نرفته بود!![چشمک] ممممممممم اینقد نوشتی وقتی خوندم یادم رف درمورد چی میخواسم حرف بزنم.بگذریم. راستی تا خوندم که اون دفتری که..اهمممم بله بعضیا قرار بود دفتری که توش خاطره از خودشون در بکردن رو برای بعضیای دیگه بفرستن.البته ما هم عضر تقصیر خود رو داریم و دفتر شعر و.. اوی اوی یادش اوردم! خب این به اون که سوزوندیش(دلت اومد؟) در. رویا خانوم امیدوارم...(اهان یادم رفته بود نباید دعا کنم و..) من خیلی خیلی کم میام نت.شاید اخرین پیاممه.خدافظ.

محمد

[گل]

mohamad

salam.omidvaram ke jhalet khob bashe.. emrooz roz tavalodete ..are.. alan haram boodam be niyabat az to ziarat o nmaz ziarat khondam. doa ha jaye khod tabrik mano pazira bash. dar panah hagh.[گل]

mohamad

salam.omidvaram ke jhalet khob bashe.. emrooz roz tavalodete ..are.. alan haram boodam be niyabat az to ziarat o nmaz ziarat khondam. doa ha jaye khod tabrik mano pazira bash. dar panah hagh.[گل]

مبینا

سلام اینجا چقد متروکست ، صدای دلت ب من رسید ، خیلی اتفاقی ، بعضی حسات منو یاد خودم انداخت ، بعد چهار سال ، ایشالا هرجا که هستی موفق و شاد باشیییییی