روزهای اول سال جدید شده و باز همون حس قدیمی با منه...تمایلات عجیبی از تمام وجودم سر بر اوردند ...تمایلاتی که بالعث شده خیلی بدتر از گذشته باشم...خدایا چرا اینطوری شد؟؟چرا؟؟....((مهم نبود از اول که اخرش چی میشه...نگفته ها زیاده اما این اخریشه...هرکی بخاد میتونه تو قلب تو بشینه...خوب به خودت نگا کن فرق منو تو اینه))...اگرچه اونروزها تیکه کلام قلبم چیزای دیگه ای بود::((از تو دلت کنده نشم .عاشق بازنده نشم .ابرو دارم پیش دل .یه وقتی شرمنده نشم ...اشک منو در نیاری. رو عهدمون پا نذاری .حیثیت عشق منو. هراج چشما نذاری... مهرمو از دل نگیری .که از دل من نمیری. فقط برای دلخوشی .بگو که بی من میمیری...فقط برای دلخوشی بگو که بی من میمیری))...امما نمیدونم...به این اعتقاد رسیدم که میگن:(همیشه تلخترین لحظه ها رو کسی برات میسازه که روزی قشنگترین لحظات رو با اون داشتی))...میخام ادامه بدم اما نمیدونم چطوری...شاید این حق من بود حقه منه گناهکار حق منه دلشکسته...نمیدونم...نمیدونم کدوم گناه چنین سرنوشتی رو برام رقم زد...اما نه من نمیایستم...مدت زیادییه که از پا نشستم و هرکاری دلم خاسه کردم اما دیگه بسه...شاید این جزای کارم بود نمیدونم....هیچی نمیدونم...خیلی اروم شدم...تو سال جدید که برای من هیچ تازگی ای نداشت حتی از نظر ظاهری با خودم یه عهدهایی بستم که میخام پاشو ن واسم...نمیدونم میشه یا نه...ولی این دو راهی های عقل و احساس...دیگه تحملشونو ندارم...حرفهای زیادی برای نگفتن دارم اما نمیدونم به قول دگتر شریعتی:((حرفهایی هست برای نگفتن....حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمیاورند ...حرفهایی که پاره های بودن ادمی اند...حرفهایی که سرمایه ی  ماورایی هرکسی اندد...و بیان نمیشوند مگر انکه مخاطب خویش را بیابند))...من هم تو زندگیم دنبال همسفری بودم برای گفتن این حرفها اما شاید سرنوشت من تنهایی ای بود که الان امونم رو بریده....اره من خاستم خودم خاستم که تنهای تنها باشم اما این اون تنهایی نیست که ارزوی من بود...این تنهایی عذاب اور بود نه لذت اور...میخام به روزهای زیبای موسیقیم برگردم...به شبهای پرستاره ای که اشک چشمانم رو به اسمون هدیه میکردم....اما اینروزها و این شبها...حتی با تک تک قطره های اشک من بازی شده...احساس میکنم به غرورم بر خورده...احساس میکنم بهم توهین شده...اره شاید حق من این توهنینها بودش...نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم...خدایااااااااااااااااااااااااا....چی دارم میگم؟؟اگه زشتی ای هم بود از من بود اخه چرا اینن حرفها به ذهنم میرسه...شاید از خستگی زیاده ... ((باید سر کنم با همین جای خالی....حالا تو نبودم بگو در چه حالی))...من تلاش خودمو کردم...((مدارا نکردی با دلواپسیمو...ندیده گرفتی غم بی کسیمو...با این ارزویی که بی تو محاله...یه شب خواب اروم فقط یک خیاله...))...همیشه همینطوره((ا چشم عاشقی به توست نمیبینی....و بی تاب دنبال چشمهایی میروی که دنبال تو نیستند))...((اگه خاطره هام یادم میارن تورو...لااقل از تو خاطره هام نرو...))...هنوز خیلی از خاطرات رو حفظ کردم توی قلبم...تمام حرفها و اشکهارو...اره قطعا من در کنار تو خودم نبودم....شاید م خودم بودمو این ادمی که بقیه دارن میبینن من نیستم...نمیدونم اما هرچه که بود گذشته و من پایداری این تنهایی رو میخام...اما اشتباه کردم بازم...بازم...بازم...بازم این من بودم که باعث رجش کسی میشم...اشتباه کردم از اولشم پذیرفتن این رابطه اشتباه بود...اشتباه محض من...چرا فک کردم که میشه با دل بستن به کسی دیگه میشه تورو فراموش کرد؟؟چرا....منکه خودمو میشناختم...اخه چرا....منکه میدونستم محاله....چرا مث بچگیهام حماقت نکردم...چرا؟؟....چرا قبول کردم....چرا نمیتونم....خدایا ماه هاست که میخام دلی رو زیر پام بذارم...دل خودم که مهم نبود از اولشم...یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است...چطور تونسم با احساس کسی بازی کنم؟؟...توی زندگیم این اولین باری بود که اشتباهمو تکرار کردم...اما من ...من غلط کردم...من بیجاکردم...چرا اینطوری شد؟؟؟>...این چند روزی که مامانی و بچه ها رفتن سفر بهم کمک میکنه...میدونم...تنهایی این چند روزه همون فرصتیه که من میخاستم...اره شاید....شاید به خوشی اونها منم خوش بودم...کاشکی پریسام پیشم نبود...حداقل شبها از ترس کنارم نبودش....اخ خدا...این بغض لعنتی داره خفم میکنه....تحملم کمه...دیگه سماجت سابق رو ندارم تو که میدونی....تو که میدونی...کمک کن...((شاید که قصه ی جدایی من...نذاره هیشکی از کسی جدا شه...از وقتی رفت. یه روز خوش ندیدم .خاستم دلم یه گوشه ای بمیره.خسته شدم چه انتظار سختی. یکی بیاد جون من بگیره ...))...شاید روز بیام و تمام کارهای گدشته رو تو وب بذارمو کاریو که میخام انجام بدم ...شاید...البته به جرات من نیست...از این کارا زیاد کردم نه فقط یه جور دلهره دارم...یه جور نگراانیی....واسه مامانی م...خدایا تو میدونی که چقد دوسش دارم خودت بهش کمک کن....مشکلات زیادی رو از سرگذزوندیم ماجرای جدایی خاهرمو نارو زدنای فامیلی بدجوری بهش فشار اورده...دیدن درد خونوادم واسم سختتره از این دردی که گاهی قلب شکسته موو نوازش میده...((دل دردمندم ای دوست به لبت نیاز دارد))....آه...کجایی که ببینی>؟؟...دردهات رو دیدم ولی الان که فقط دوس دارم کسی حتی فقط توی این لحظات سخت کنارم باشه نه برای کمک نه...فقط برای اینکه منم یه لحظه بی کسی هامو از یاد ببرم فقط یه لحظه ...کسی نیست...تو نیستی...جات خیلی خالیه....تو بودی یه روزهایی اما همیشه جات خالی بود...همیشه...هوچوقت نبودی...همیشه تا خاستمت نبودی...نبودی...و چقدر حیف که دردهای تو اونقدر زیاد بود که شنیدن غصه های تو برای من سختترین چیز بود ولی تو نفهمیدی....البته چرا...خودت بهم گفتیک که خیلی وقته که تنها شدی تو ام و تو هم مث من نتونسی دیگه مث قبل ادامه بدی....شاید تو هم اونوقت اسیر این احساس من شده بودی...نمیدونم...هرجا که هستی باش...ولی خوش باش...

شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با ما چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

ولی  هرگز شکستم را نفهمید

اگه چه تا ته دنیا صدا کرد
 

 

چقدر دلتنگ است دلی که عاشق عشق از یاد رفته باشد..........................چقد دلم واسه عشقی که تجربه نکردم تنگیده

/ 0 نظر / 12 بازدید