بازم نمیدونم فصل امتحانا چ بلایی سرم اومده...
بازم دلم تنگیده.مدتی هست که  تو خونه حالو حوصله کسی رو ندارم...طفلی مامان فک میکنه بخاطر اونه...خیلی ازت معذرت میخام مامان جونم.برای خودم متاسفم که تو فک میکنی من با بقیه راحتتر از بقیم.کاشکی میدونسی چقد دلم برات تنگ شده.چقد دلم میخاد بهت نگاه کنم...دلم برا صورت زیبات رو دیدن تنگ شده...خیلی تنگ شده...دلم میخاد مث بچگیام که تا تقی به توقی میخورد میومدم بغلت میکردمو گریه میکردم و هرچی تو دلم بودو میگفتم باشم...دلم برات تنگ شده.احساس میکنم خیلی چیزا هس که باید بهت بگم.خیلی چیزا هست که تو باید بدونی و بشنوی...خیلی چیزا...
خدایا اگ تو نبودی به کی میشد گفت حرفهاییو که به هیچکس نمیشد گفت؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم میدونی من وقتی حرفی رو دلم میمونه دق میکنم؟؟؟؟
احساس نابودی میکنم...بازم اشتباهم رو تکرار کردم.اینبار متفاوتتر ولی درداورتر....هربار که میخام خودمو ازین حس ها نجات بدم و ب یجایی پایبند شم نمیشه که نمیشه که نمیشه دوباره یه مدت دیگ برمیگردم...برمیگردم جایی که بودم و راستش پست تر از جایی که بودم...دوباره داغونم خدا...
بعد از بهم خوردن نامزدی لیلا انگار همه چی بهم خورده تو خونه...خدایا ازت خاهش میکنم یکاری کن لیلا به یکی از این خاستگاراش جواب مثبت بده و خوشبخت شه...ارشدم ک مطمینم خودش تلاش میکنه و قبول میشه.
(نمیدونم مامان که اینهمه غصه مارو میخوره کی به زندگیش میرسه؟) سعی دارم شادباشم ولی بخدا نمیتونم...سست شدم.سست. از هیچیم راضی نیستم...احساس عجیبی دارم.یجای کارم میلنگه... ی کسیو میخام خدا...اینجوری نمیتونم زندگی کنم...نمیتونم.نمیتونم...دلم میخاد انصراف بدم از دانشگا.اینبار نمیدونم به چ قیمتی...خیلی سخت بود ایسادن رو حرف بقیه و رفتن وتغیر دادن دانشگا اما انگار بخاطر شرایطی که داشم کسی بم چیزی نتونس بگه اینبار اگ انصراف بدم دیگ برنمیگردم...دیگ برنمیگردم...هنوز تپش قلب دارم نمیدونم چرا نمیزنه بکشه راحت شم...ب کسی نگفتم قلبم درد میکنه...کار درستی کردم نه؟؟ اونروزی بازم تصادف کردم...خدایا من ازت گله کنم خوبه نه؟؟؟؟؟چرا نمیزنن بکش خب؟؟من ارزوی مرگ ندارم میدونم بدبخت تر ازاینام که بخام بمیرم با این اعمال خوبمممممم....فقط انگار تو هی میخای منو به خودم بیاری که دس از کارام بردارمو من ادم نمیشم...
دلم میخاد کسیو که میخاستمو پیدا میکردم.برام مهم نبود که دوسش نداشم.چون میدونم دیگه نمیتونم کسیو دوس داشه باشم....(اگه هوسه یه دفعه بسه)...فقط میخام درکم کنه...یکی ک بفهمه چی میگم...خدایا چطور باید به یکی بگم که دلم میخاد برم ازاینجا؟؟؟دلم میخاد برم از شهری که ادماشو میشناسم...دلم میخاد برم کویر......دلم کویر میخاد....دلم میخاد...هوس تنهایی دارم.هوس تو تنهایی زندگی کردن و تو تنهایی مردن...خدایا تو که میدونسی اینارو چرا منو تو خونواده ای گذاشی که جز محبت هیچکاری در حقم انجام نمیدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا جوری شده که نمیشه بی اجازشون جایی رف و کاری کرد.... دلم تنهایی  میخاد همراه با کسی که همدرد خودم باشه...خدایا من شکست خوردم...من شکست خوردم...من دارم دق میکنم اینجا فقط نمیخام پیش مامانم باشم ...همین!خدایا دلم نمیخاد ببینه اینقدر ضعیفم خدا.....هممیشه دلم میخاس مث مامانم باشم.مث مامانم زندگی کنم.اما نمیدونم چرا مامان اینو نمیخاد.....چرا نمیخای مامان؟؟؟؟چرا نمیخای....چرا نمیذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا نمیشنوی که من دلم میخاد به اندازه تو یا حتی بیشتر از تو درد بکشم تو زندگیم....اگرچ میدونم هرگز با تو قابل قیاس نخاهم بود.اما چرا میذاری خودمو اینطوری اذیت کنم؟؟؟؟؟
دستام نا ندارن...احساس خستگی میکنم.یادش بخیر قدیما چ فکر و خیال کودکانه ای داشتم.چقد احمق بودم...جقدر ساده بودم من....چقد ساده دل دادم...چقد ساده تر گول خوردم...چقد راحت فراموش شدم و چقد دردناک که هنوز فراموش نکردم....

هروق دلم میتنگه میام  و ذره ای از دل م مینوییسم نمیدونم چرا...شاید بازم حماقتم

راستی محمد جان...یادت بخیر...بابت حرفای اونروزم ازت معذرت میخام.اینو اخر نوشتم شاید چند سال بعد تونسی بخونی...اگ بخشیدیم بم خبر بده...میخام شمارمو بذارم تو نظرات خصوصی وب...رمزشم که داری...اگ اشتباه بود نرو سراغش.

/ 5 نظر / 17 بازدید

شما چرا انقدر نا امیدی؟میشه جوابمو بدی؟خواهش میکنم...[ناراحت]

باشه بابا!!خیالمون راحت شد! اومدیم اینجا افسردگی گرفتیم[گریه] الان از افسردگی دراومدیم[نیشخند] راستی شما هرچقدر میخوای با ناامیدی و پرامیدی و...بنویس مگه ما چه کاره ایم!![نیشخند]واسه ما مینویسی مگه!!واسه خودته.. سوال هم نمیکیم دیگه...خیالت راحت..!![نیشخند][نیشخند]

محمد

هو سلام..دفه چندمه پیام مینویسم برات... زندگی مث یه دفتر میمونه هر روز ما یه صفحه از ین دفتر سی یا چهل یا پنجاه یا صد برگ و با دویست برگه! چه خوبه هر صفحه که میریم جلو خوشرنگ تر و شیک تر و قشنگ تر بنویسیم و زیبا تر زندگی کنیم.. مهم نیست که جلد دفتر کهنه باشه.. جسم ادم قشنگ و زشت باشه پیر و جوون باشه..مهم اینه درون ادما قشنگ باشه.. ندیدی کتابای با ارزش قدیمی کهنه و پاره پوره ن.. اما درونشون خط و خطوطشون سالمه.. پس صفحه به صفحه دفتر زندگیتو قشنگ بنیوس و خوش باش... که هر کسی حتی خودت هروقت ورقش زدی ازش لذذذت ببری.. من زت راضی راضی و خرشندم..مراقب خودت باش در پناه خدای مهربون یا علی خداحافظ و نگهدارت....

زیبا بود ممنون راستی بچه ها بهه وب منم سر بزنید خیلی تنهام

بی نام

منم خیلی حالم بده:( واقعا خوب نیستم اما بازم خدارو شکرررر