من انچنان برای تو غریبه بودم که هرگز مرا باور نکردی....

انچنان برایت غریبه تر شدم که هیچگاه تا مرا دیدی نشناختی....

من برای تو همیشه یک غریبه ی واقعی بودم....

اما من تا تورا دیدم شناختم...اغوشم را برایت گشودم...بی دلیل

ولی تو هرگز از کوچه ی دلم گذر نکردی که بدانی چقدر در این لحظات به تو احتیاج دارم...

در این لحظات که دستانم در دستان دیگری ست میفهمم که چقدر دوستت دارم....

و تو مرارها کردی و رفتی فقط برای اینکه عاشق تنهایی زلال خویش بودی...

اما من در دل و در جان و در روح و روانم هنوز به یاد تو هستم.....

هنوز در انتظار تو هستم

از چشمهایت برایم بگو///چشمهایی که هرگز اجازه نداد به من که حقیقت را بگویم...

شای گمان میکردم از حرف های دلم باخبری.....اما نبودی...اما...

اما تو رفتی...تو چه زود رفتی....

/ 0 نظر / 2 بازدید