سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

اون به من دروغ گفت

 

اون منو به چشم دختری دید که مث همکلسی دانشگاهیش مزاحمش میشد چچون بهش علاقه داشت.
اون منو خواهرش نمیدونست ...هیچوقت...چرا باید گوش به حرفاش میکردم....اون به من دروغ گفت...دروغ گفت که میاد واسه دیدنم...دروغ گفت ...اون گفت که منو مث خواهرش دوست داره...اینو راست گفت...چون من فقط مث خواهرش بودم نه خود خواهرش...اما من اونو خوده میثم میدیم...دروغ نگفتم همونطوری که نگران خانوادم بودم اونم میخاستم بدون تبعیض....اما اون دروغ گفت که ....چون خیلی راحت عکس نامه ها و کارت تبریک یادگاریم ازش رو پاره کردم...چون....اخ...که چه سخته نوشت اینها....اما من اینکارو کردم اما اون انگار فقط میخاست ارادشو به من نشون بده...و داد....
شاید منم زیادی بزرگش کردم که دلم واسش تنگ شده ....شاید اونقد که گفتم دلتنگ بودم نبودم...ولیولی مث اون محکم نبودم...اخه من فقط 20 سال دارم...20 سالمم نشده...به جان خودم غم چندانی تو زندگیم نبوده...دوری محمد امین واسم بزرگ بود
من بهش وابسته نبودم اما مث یه ادم که عزیزی ترکش میکنه بودم...جا خورده بودم...بااینکه بارها خداحافظی کرده بودیم اما اینبار هم من هم اون میدونستیم که دیگه اخرین باره ...به همین راحتی...نه سخت نبود و نیست اما نمیدونم چرا دوست داشتم هنوز بود...بود تا ببینه...شرمندگی منو...بود تا ببینه...ببینه که من هرگز تو این حس و حال نبودم...خیلی حس بدیه که از شرمندگیت نتونی تو چشم پدر و مادرت نگا کنی حتی سرتو جلوشون بالا بیاری یا حتی بخندی...با یه لبخند قدیمیم بغض میکنم...با اینکه میخندم اما در عذابم...خنده هام خنده های از ته دل به خودمه نه از شادی....حس  بدیه که فک میکنم چیزایی که میخورم همه اش ....همه اش ...حرامههههه....
نمیدونم چژرا دوس داشتم بود...شاید به خاطر اینکه  منتونست تو این لحظات خوب نصیحت کنه...اره همه جوونا از نصیحت میفرارن ولی نصیحتهای اون برای من کلی چیز بود....اما دیگه حتی اگه اونم بخواد دیگه این منم که نمیخام و نمیتونم که تحملش کنم...مگه یه ادم چقد میتونه خودشو خونسرد نشون بده........به خدا ادم هرچه هم که بخواد مقاومت کنه و پناه ببره به خدا همون خدا بهش میگه که حق خواهرت این نبود...حقش این نبود... که ...که....اخه تو از همون اولم فقط به فکر یه جور جدایی بودی...از همون اول و اینجا باز به من دروغ گفتی...تو دروغ گفتی که ...دروغ گفتی که حرف خداحافظی حالا حالا ها وجود نداره...تو حق....ما حق اینو نداشتیم که همدیگه رو امیدوار کنیم به یه چیزایی و بعد انگار نه انگار باشیم....
من حالم خیلی خوبه...اره خداروشکر که سلامت جسمی ام بعد کنکور کاملا به دست اومده...فقط چشمام که  روز به روز ضعیفتر میشه...اره حالم خوبه....اونقد خوب که دیگه انگار همه چیز بر وفق مراد منه...نه درسی هست که پافشاری کنه...نه استرسی که اطرافیانم بدن....دیگه حتی اون چن نفری هم که به من اعتماد داشتن ازم ناامید شدن......حق داشتن...منم راضی ام...اینطوری راضیم که کسی ندونه چه دارم میکنم ...نه درس و دانشگاه واسم ارزشی داره و نه هیچ کس دیگه ایی....اره حالم خوبه...به خاطر همه چیز..و دیگه حرفی ندارم...خداحافظ.

خدایا یارمان کن که از تو دیر نخواهیم انچه را که برایمان زود میخواهی و زو نخواهیم انچه را که تو برایمان دیر میخواهیی.....
الهی امین.

   + roya khoshnod ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()