سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

اخرین خداحافظی

تومرا میخوانی من تو را میخواهم...

بنام تو ای همه هستی ز تو پیدا شده...دیگه واقعا نمیدونم که از چه طریقی برمیگردم... حتی نمیدونم به کجا میرسم اما اینو میدونم که حالم خوبه...خوب خوب...

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

شب هشتم محرم بو به گمانم...ما که اهل روضه و دعا و مناجات نبودیم...اما به طور ناخود اگاهی یه صداهایی شنیده میشد...از روضه ی حضرت علی اکبر و واقعا شنیدن داشت..و من درمانده از خودم بعد از مدتها یه گریه ی حسابی داشتم و به جایی رسید که دیگه به سختی نفس میکشیدم...به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که خدارو شکر دارم اونطوری که میخوام میمیرم...گوشامو تیزتر کردم...بلند تر اشک ریختم...سختر نفس کشیدم...ولی بالبخند...صبح که بیدار شدم دیدم که نه انگار هنوز زندم...ساعت ۵:٣٠ بود....نشد که نشد که برم...٢۴ ساعتم  طول کشید تا به خودم اومدم...البته خونه نبودم که مخمو بخورن...رفتم کتابخونه...اونجا تصمیم داشتم عزا بگیرم یه گوشه که دوستام تحمل نکردن و سر ظهری ریختن رومو اونقد خنیدیم که نگو و نپرس...به خدا میخواستم تریپ سر سنگینی بردارم از این به بعد بشم مث سال پیش دانشگاهیم.. افسرده و گوشه گیر...اما مگه میذارن...خلاصه اگه بچه ها نبودن فک کنم خودمم دق میکردم...دستشون درد نکنه....من خیلی میخندم...میدونم خیلی هارو ناراحت میکنم با این رفتار مسخره ام اما...به خدا دست خودم نیست....من خیلی امیدوارم...به بخشیده شدن...به دوست داشتن...به محبت...به دوستی...خیلی امیدوارم به اینده ای که داره میاد...اما از دست خودم خیلی ناراضی ام که همه از دستم ناراضی ان... راستش چیزهایی دیگه میخواستم بنویسم اما نشد...یه حرفهایی بود که دلم میخواست قبل از هر کاری و هر تصمیمی بهشون اعتراف کنم...به دروغهام...به نا گفته هام...اینجا تنها کسی که به من سر میزنه تو هستی و بس...و من فقط برای تو مینویسم... راستی از حسینیه گفتی...خیلی عجیبه که من دلم نمیخواست توش شرکت کنم و نکردم...اون چیزایی که توش میبینی شور مردم هست و علا قه شون...و چیز یکه منو میرنجونه توی این نوع عزاداری تشریفاته...نمیدونم این دو سالی که دارم این دسته رو میبینم چه حالی میشم...قبلا تو عزاداری های تهران شرکت میکردم و اونجا بودم اما این دو سال خدا شاهده نتونستم برم بیرون یه فیضی ببرم...حالا شاید سال دیگه اگه عمر ی باشه... بعدم راجع به درسا اوضا زیاد خوب نیست...خوب میخونم اما ناراضی ام ... منم که حساسسسسسسسسسسسس...اتفاقا میخاستم از سر جلسه کنکورم یه چیزایی رو بگم که ولش انگار نه تو میخوای بدونی نه هیچکس دیگه همه میان و میگن حیف شد که موندی...اما من راضی ام...اگه امسالم بهتر از اتفاقهای پارسال برام بیافته که تا حالا نیافتاده بازم حاضرم سر جلسه بشینم و نگاه کنم و باز م بمونم پشت این کنکور...خدایا چه سال خوبی بود برام پارسال...اگرچه خیلی وقایعی سرم اومد ناخوشایند بود...مث افت تحصیلی زیاد...مث ساکت شدن...مث کم حرفی...مث افسردگی..مث بیماری...مث تنهایی..مث دیوانگی در حد تیم ملی..مث...خیلی چیزا... اما چیزی رو بهم داد که کسی که برا م افسوس میخوره ازشون خبر نداره....من شادم که پشت کنکوری ام...اگرچه از نظر ظاهری مث هلولا...(=هیولا)...شدم به خاطر استرس و ....البته در ظاهر وگرنه خدا میدونه که من استرسی ندارم...و به خاطر ظاهرم اون چندتا خواستگار یهم که در خونمونو شکونده بودن از دست رفتن...هاهاهاها... خاک وچوک....اما خدایا میشنویییییییییی؟؟؟من راضی ام...شادم...این روزها شادم که میگذرد....و فقط ا ز دست خودم ناراحتم که سنگ دل شدم...همینو همینو همین...ازت میخوام که من چه بود م چه نبودم برام دعا بکنی...که یه حالاتی رو میخوام پیدا کنم.... بعدم من میخوام جار بزنم که ای عالم بشنوید...من حالم خوبههههههههههههههههههه.. به خدا خوبم....دیگه از اینهمه خوردن و خوابیدن بدم میاد...بذارید خودم باشم... میدونم بچه ی خوبی نیستم....حتی اونطوری که میخام نیستم..دوست دارم الهی باشم مث تو...ولی نمیشه...رویا افریده شده که با تمام درد و غم و غصه هم بخنده و بخندونه... شاید یه روز واقعا یکی پیدا بشه که ادمم کنه یا منو همینطوری که هستم قبول کنه... خیلی تلاش کردم ولی نشد...تصمیم دارم بعد از این با کمک به دوستان و اطافیانم... با کمتر اذیت کردنشون...با کمتر نگران کردنشون...با خوب درس خوندنم...با خوب بودنم...وبا دوست بودنم همه رو شاد کنم...اگرچه من در محبت هم پشت کنکوری شدم...هاهاهاها...یعنی همون مردود شدم...اما من که نتونستم یه مومن باشم حداقل ادم باشم...یه ادم دیوونه به تر از یه دیوونه است....خیلی خیلی دوست دارم از ته دلم اول یه دل سیر بشینم جای تمام روزهای محرم گریه کنم و خالی بشم و بعد از نو شروع کنم اما نمیشه...به جاش در تمام خنده هام هر روز میگریم...هر روز با هر لبخندی میمیرم...اینو میخوام و به این یکی دیگه عادت کردم که در غم بخندم با تمام ناراحتی ها...در شادی بخندم با تموم شادی هام....غم را شریک شم با همه دردها و شادی را دلیل بشم با تمام غمهام...خیلی جالبه بگم که به چه نتیجه ای رسیدم...راستش اینروزها فک میکنم به خیلی چیزها اونم اینکه ...::حتی وقتی میخندم غم هست...وقتی غمگینم غم هست...توی هر کاری...توی هر چیزی....حتی کوچگترین چیزها...غم هست...اما یاد میگیرم که در غم شادی نثار کنم....به همه لبخند بزنم...با قهران اشتی کنم....خلاصه اینکه در رویای مغرور خود خواه....نمیذارم غروری باقی بمونه.... خودبینی و عجب و خود خواهیی باقی بمونه....ولی خدایا به تو پناه میارم از ریا....خدایا منو ببخش...منو ببخش که خیلی ریا کار شدم...از وقتی نماز خون شدم... از وقتی چندین روز به اسم روزه چیزی نخوردم و نیاشامیدم...از اینکه به بهانه ی گناه و اینها یه ه کارایی رو نکردم...و خودم باعث این شدم که هر کس هر جا نشست بگه که یا رویا روزه است یا داره نماز میخونه...نمدونم این ادم مومنا چه میکنن....واقعا....بهم بگو خدایا که ایا خوندن نمازهای روزانه ای که توش حتی نمیتونم حضور قلب داشته باشم زیادیه؟؟اخه نمیدونم چیکار کنم...از خیلی ها خواهش کردم که این حرفار و نگن ولی..... این الان بزرگترین دغدغمه .... خدایا از ریا کاری بیزارم...منو ریا کار نکن...........خیلی ناراحت شدم وقتی پ=ارسال دیدم که مامانم هرجا نشست گفت رویا میخواد بره مکه... وقتی هم که کنسل شد فکر میکردم من باعث و بانیش بودم...ریا کاری من باعثش بود....١ هفته ای به شدت به هم ریختم و از غم غصه حتی درمونده شدم اما بعد دیدم به صلاحم بود....بعد از اون فک کنم میشدم حجه الاسلام تو دهن این مردم... هاهاها....وااااااااااااای از اول این هفته به بهانه های درگیری توی شهر و عاشورا و تاسوعا اصلا درس نخوندم....خودت به خیر بگذرون...

 

ولی ای برادر گل من که تو تنها کسی هستی که بهم سر میزنی کاش خونده باشی که گفتم شادم و امیدوار....و حالم خوبه خوبه....تصمیم داشتم ماتم بگیرم اما نشد و شدم همون دیوونه ی همیشگی...ولی به خدا از شرمندگی نمیتونم بیام حالتو بپرسم... ولی خیلی خیلی خوشحالم کردی وقتی خوندم....الان کجایی....دلم میخواس یه سفری جور میشد میرفتم قم و برمیگشتم ...که دیگه فک کنم ایندفعه اگه برگردی دیگه باید بیان بگیرن ببرنت شهر خودت که منو کشتی تا پات به اونجا برسه...اگر شد و تونستم یه حال حسابی از خودم بگیرم که حتما...حتما یه سری توی یاسوج بهت میزنم...راستی عکس و ...از زهرا یادت نره هااااااااااااااااا....خدارو چه دیدی شاید در جا حالم خوب شد کشیدمت به نت ...اگرچه اونجایی که تو درس میخونی پشت کوهه و ...اونجا اینترنت معنای خارجی نداره...هاهاهاه...اما خوب فک کنم دیگه به لجبازی و فوضولی من پی بردی.... من که اسمم بین دوستان و اشنایان در رفته بود توام روش....اینبار اگه یه چیزی بگم و گوش نکنی خودمو میکشمم....

اه...واقعا که...میخواستم بیام بنویسم که بعد این دیگه منو نخواهی دید تا زمانی که خودت نخوای...ولی به خدا از دلم نمیاد تو قم کنارت نباشم...توروخدا...توروخدا...تورو خدا...تورو به امام حسین که نوشتی دیگه دلت واسه خودت نیست...قسمت میدم که شاد باش....میدونم الان میگی که شادی تو به اشک و درددل با خدا هست و .... این حرفا...اما قسمت میدم که کمتر ناراحت بشی و کمتر گریه کنی....به خدا که تازه حالم خوب شده...١ ماهی هست که نه دردی داشتم و نه غمی...به خدا تا یه چیزی میشه دل به دل راه داره میشه و من غصه میخورم....شاید تو منو مث بقیه میبینی ولی من تورو قطعه ای از از خودم میدونم که ازم دوره و با هر اتفاقی قلب من میشکنه... ((البته میدونم اگه تو اون تیکه دل من باشی اصلا شبیه این یه تیکه دیوونه هه نیستی...هاهاها..اما خوب نگران نباش اگه تیکه مو گیر بیارم دیوونه کردنش با خودم...))یادت نره قسم شکستن گناهه...خب؟؟اگه بفهمم غصه خوردی...یا دلت تنگ شده و به من نگفتی....به خدا دیگه نمیبخشمت....هر وقت دلت تنگ شد....هر وقت احساس کردی که دل میخواد با کسی حرف بزنی...شبها ساعت ١١:٣٠ به بعد منتظرت هستم.... البته بدون که محاله من اول بیام سراغت...و قول میدم که گوشیمو از هفته ی دیگه کلا روشن نگه دارم البته فقط شبها....خب؟؟؟ قول؟؟....مرسی مرسی مرسی.... راستی ای بگم خدا چیکارت نکنه...اینقد حرفای تورو تو خونه و بیرو ن بین دوستام تکرار میکنم که دیگه همه به یقین رسیدن دیوونه ام...اون روز یکی از دوستام پرسید مطمئنی داداشته؟؟؟ گفتم مگه تو از داداشت کم حرف میزنی...گفت نه مث اینکه تو خیلی داداشتو دوست داری....گفتم فقط دوسش ندارم...من واسه داداشم همه کار میکنم... همه دارو ندارو جسم و روحم فدای یه تار موی داداشام ...خدایا مراقب برادرهای گل من باش.....محمد امینم...میثمم....فرشیدم...حمیدم....خدایا داداشم زیاد شدن....شکرت....شکرت شکرت... خدایا دل داداشام رو همیشهی همیشه شاد نگه دار....الهی امین...

محمد امینم...تک داداش تنهایی های من....(چه خوکشل شد)...مراقب خودتو خودم که تو دلتم باش....اگرچه تو هم دلتو دادی رفته...اما جاش مطمئنه....یا امام حسین اشکی براتون نریختم که لایق شما باشه اما دروغه اگه بگم توی قلبم نبودین...دروغه اگه بگم خودم ناراحت نبودم از بی احساسیم...اما میدونم...یه روز میاد اقامون دلامونو جلا میده

                                                                    یه روز میاد که بهمون برات کربلا میده

 

فک نکنم بتونم دیگه ان بشم و مطلب بذارم که بخونی اما لطفا هر وقت که خوندی بهم خبر بده........خدا نگهدارت باشه داداش....

((خیالت راحت دیگه وب نوشتن و ول نوشتن هم تعطیل))

 

 

 

   + roya khoshnod ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()