سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

سکوت بی پایان

سلام.....اگه میبینی که اینجا جواب میدم بدون تحمل ندارم دیگه....

جوابهای انتخاب رشته ها نیومده ولی گفتم که احتمالش زیاده که قبول نشم اون رشته ها......به هر حال دانشجو یا غیر دانشجو زیاد فرقی نمیکنه....مهم خودمم....که برام مهم نیست....

من که گفتم نمیخام چیزی شروع بشه.... اصلا که چی بشه؟؟ زیارتت قبول باشه ان شاالله....حاج اقا.....من هیج قصدی از هیچ حرفی ندارم مگه اینکه خودت یه برداشتی بکنی.... دفتر خاطرات 2 سال....گفته بودم کم نیس...هست؟؟ گفتم چهکارش کنم؟؟ بسوزونمش؟پرپرش کنم؟؟اما گفتی که نگهش دار....چشم...اگرچه داشتن و نگاهش نکردن سخته ولی باشه....برادرا فقط بلدن بیان بنویسن و برن...مگه نه؟ خیلی راحته براشون....اما خواهرا نمینویسن چیزی....میدونی چرا؟؟ چون دل برادرا میشکنه... چون داداشا بیستر به خواهرا دلبسته هستن....اما من خواهری نبودم که ننویسم.... خوبم نوشتم...خیلی راحت وووو مث یه سنگ.... منم کمبودی ندارم...میدونی چرا؟؟ دورو برم پسر زیاده...اینو میخاستی بدونی مگه نه؟؟ البته من با کسی کاری ندارم ولی خواستم بگم که اگه قراره جای کسی پر بشه و یا کمبودی جبران بشه اونها بودن.... پس تو یه چیز دیگه بودی....نمیخام ادامه دار صحبت کنم .ولی میگم که خیلی راختم.....خیلی راحتم.....به قولی خیالت راحت....اره...تموم....غریبه تو بودی اما دلم میخاس جوابشو میدادم....داداشم کجاست؟/ میخاستم بهش بگم فک میکنی جای داداشا کجاس؟؟ داداش منم همونجایی هست که باید باشه....میدونم که دلش برام تنگه اما به پیام های من دیگه جوابی نمیده....جاش خیلی راحته....اونم دیگه یاد گرفته با خواهرش دردل نکنه...ما هم دیدیم به درد هم نمیخوریم....اره داداشو ابجی فهمیدن که فقط خواهر و برادرن و تموم....پس تموم کردن.همه چیزو/....خیلی راحت.....

از کدوم تصمیم میگی؟ تصمیمی که فقط ساخته احساسات بود کجاش از احساس جداست؟؟ پس همون حس کلمه ی بهتریه....و من رازی به این عنوانم..... من حرفی ندارم بگم جز اینکه من فقط دفتر خودم رو میخام و بس.خاطراتتم میخاستم ولی فک میکنم فررستادنش یه کم برات سخت باشه....اگه نبود کاملا مشخصه که اونارم..... دیگه هیچی..................................راستی فقط بگم که حالم خوبه....دلم برا کسی تنگ نیست...فقط گاهی اهی هست که میره و دیگه بر نمیگرده...دلتنگی معنی نداره دیگه.... واسه هیچکس....نیازی نیس اینقد از ازدواج تو گوشم بخونید...منم تصمیم گرفتم...حالا شاید فردا روزی بتونم خودم رو قانع کنم که گمون نمیکنم بشه ولی خب الان نیازی به نصیحت و اینها نیست..... یه بار دلیل میارن و یه بار تصمیم میگیرن... مث من که یه باره تصمیم گرفتم قید تمام شهرهای دیگه رو بزنم....میدونی چرا؟/ خاستم حسرت ارزوهام به دلم بمونه...با اینکه از خیلی وقت پیش شاید سالها پیش تصمیم داشتم دانشگاه شهر دیگه قبول بشم اما پا گذاشتم رو احساسمووورو ارزوم.... گفتم اینهمه مردم پا گذاشتن یه بار خودم تجربه کنم شاید کار جالبیه که همه بلدن.... خب تجربه بدی هم نبود....پشیمونم نیستم....به عقب بر نمیگردم....پس همینا میگم که حالم خوبه .... مامانمم که فعلا خوبه....یعنی ننمییدونم دعای تو گرفته یا دعای من شاید م به پاس مدت کوتاه خواهر و برادریمون بود به هر حال گفتن که چیز مهمی نیس. ماهم درگیر نشدیم واز فشار تحمل درد مادر در رفتیم....دیگه دراه نزدیک اذان میشه باید برم خونه....

من نمیخام چیزی بنویسم که  پشیمونم کنه پس بخون و اگه جای سوالی هست برام بنویس تا همینجا و نه جای دیگه جوابتو بدم...............البته امیدوارم نگی که رویا اون رویا نیست...خودم میدونم به چه زبونی نوشتم...عمدی بوده مث اسمست.... به هر حال به خاطر همه چیزم حتی لحن زشت و خشنم معذرت میخام.....

   + roya khoshnod ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()