سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 
زندگی من
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ : توسط : roya khoshnod

 

یه عمر گذشت تا رسیدم اینجا اره همینجا

کافیه یه نگاه به پشت سرم بندازم اره از همون روز اول بهتره شروع  کنم از همون روز که اسم من توی تقویم دنیا ثبت شد .اون روزگریون وارد دنیاشدم یک سال گذشت دو سال گذشت سه سال گذشت .... راه رفتم حرف زدم خندیدم با تعریفای اطرافیان و هم بازی های دختر و پسر بلاخره وارد مدرسه شدم : اول ....دوم...سوم....چهارم...پنجم...دوران ابتدایی با تمام قشنگی ها و شیطونی هاش به پایان رسید (دنیایی بود واسه خودشهااااااا)

راهنمایی:اول ...دوم...سوم...چشم رو هم گذاشتم و برداشتم اونم تموم شد و رفت.

دبیرستان:اول ....دوم...سوم...اره سوم اینم تموم شد . چند خط شد؟؟؟(یعنی کل زندگی من همین چند خط بود که نوشتم؟؟)و رسیدم اینجا .در استانه ی دانشگاه(اگه خدا بخواد) اره حالا رسیدم اینجا جایی که اصلا فکرش رو هم نمی کردم . اصلا کی فکرش رو میکرد؟ که آینده ی من, رویای بابایی, به اینجا برسه این قیافه...این تیپ...این لباسا...اصلا ای رفتار...ای دلزدگی...این گفتار...این دلتنگی...این حالت ها (ای خدا اخه این چه حال و هواییه که من پیدا کردم؟؟)

بی هیچ امیدی فقط نگرانم (نگاه کننده) فقط ناظرم به این دنیایی که از روبه روم امد و حالا پشت سرمه من بزرگ شدم با افتخار میگم که من بزرگ شدم جلوی چشم پدر و مادرم که با حسرت به  بزرگی من امید بسته بودند ..همیشه منتظر یه همچین لحظه ای بودند که ببینند دخترشون یه روز بزرگ شده و حالا یواش یواش  دیگه وقت... (اینو نباید بگم)

17 سال و  چند ماه از زندگیم میگذره (همون چند خط) اما شاید من خیلی زود به احساس بزرگی رسیدم  هنوز نمیدونم من خیلی خیلی خیلی از خودم سیرم . بیشتر از این 17 سال و خورده ای . اره خیلی بیشتر از این 17 سال از خودم بدم میاد . زندگی من همینه ( با اینکه تقریبا دنبال هر کاری میرم و تجربه های جالب کسب میکنم و خب کلی هیجان داره واسم اما ...اما انگار من سیر بشو نیستم) زندگی من همینه باید از همه عذر خواهی کنم حتی از ادم هایی که بهم بدی کردند باید از همه معذرت بخوام  و میخوام . مخصوصا پدر و مادرم و مخصوص تر مادرم . امروز : روز مادره . روز مادرای من. ببینم به چند نفر باید تبریک بگم؟ خیلی زیادن اونقدر مادر تو این سالها واسه خودم جمع کردم که نمیشه شمردشون . مامان جون خود خود خودم . مامان جون برادرم که همون مامانی خودمه . مادر بزرگم که خدا رحمتش کنه باید با یه شاخه گل برم دیدنش. مادر جونم . مامان دوستانم .. مادر بزرگهای دیگه ام که بعضی هاشون الان تو بیمارستان هستند و گاهی بهشون سر میزنم وفکر میکنم که خوشحال مشن و بقیه....یاد هر کدوم که میافتم کلی خوشحال میشم و ذوق میکنم و بعضی هاشون که امروز خیلی چشم انتظارم هستند . میدونم که خیلی اذیتشون کردم . شاید بعضی ها رو به زور مال خودم کردم (نمی دونم) اما از همه شون میخوام که منو ببخشن میدونم که من به اندازه ی لطف انها دختر پاکی نبودم و زیاد با درد هاشون نساختم  اما منو ببخشید . من بعد از لطف خدا جونم به دعاهای همین مادرا و بقیه (مثل داداشی م) زنده هستم و با دعاهای همین ها به اینجا رسیدم پس : مادرهای مهربون روزتون مبارک .

مامان جونم روزت مبارک ممنونم  ازت . خیلی ممنونم ازت پس امشب سعی میکنیم با دعا برای سلامتی این مادرامون به صبح برسیم امیدوارم که همیشه سایه شو ن رو سرمون باشه هم بابا و هم مامان ها.

مادرم چه طور اینقدر صبورانه مرا تحمل کردی؟

مادرم چه طور با نادانی های من کنار امدی؟

و با بچگی هایم ساختی؟

مادرم چه طور وقتی همه را مادر خودم کردم حسادت نکردی؟( همه ی مامانا خوب و پاک هستند . همه شون)

مادرم چه طور مرا با اینهمه درد به دنیا وارد کردی و اکنون  با این همه لطف به ارزوهایم رساندی؟

 

مادرم اسم تو بر دفتر دلم حک شده و وجود تو باعث شادابی زندگی ام شده . مرا ببخش.......

میدونم که میخوای بخونی :من که خجالت میکشم تو روت نگاه کنم و با شرمندگی ازت عذر خواهی کنم پس منو ببخش و ببخش