سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

 

چه ارزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
ستاره ها را از اسمان بیار به زیر
ترا به هرچه تو گویی به دوستی سوگند
هرانچه خواهی از من بخاه صبر مخاه
که صبر راه درازی به مرگ پیوسته است
تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته است
همه وجود تو مهر است وجان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است


چند شبی هست که بعداز خواب رفتن همه تا ساعت 6 صبح بیدار میمونم نمیدونم چرا ولی خب حوصله ی خوابیدن رو نداشتم اصلا...دیشب گفتم سری به وب بزنم و یه متنی هم تایپ کردم اما متاسفانه پرید خیلی چیزها توش بود که انگار به جز تو اون لحظه قابل گفتن نبود...اما اشکالی نداره اینجا هم یه سری چیز بیان شده...اگه فردا روزی به چیزی که میخاستم رسیدم افرادی که میخام میانو میخونن و اصلا نخونن بازهم فرقی نمیکنه...خیلی وقته که جز اذیت ازار کاری ازم برنیومده اما بگم که همه کارها عمدی بود و معذرت.......فقط خاستم به همه ثابت کنمک ه  به هیچ کس ربطی نداره که چیکار میکنم و چی میخام و چظور زندگی میکنم و نمیخام هیچکس برام تصمیمی بگیره هیچکس...از دانشگاهی که انتخابش کردم تا لیوانی که توش اب میخورم...این مدت همه کارهام رو خودم به تنهایی به عهده گرفتم....از کوچیکترین چیز تا بزرگترین و همین با همه ی زجرهایی که برای خودم و خونوادم داش خیلی عالی بود...خدایا ازت ممنونم که فرصت این نوع زندگی را داشتم ...من دیگه نیمخام کسی واسم هیچ فکری کنه و هیچ تصمیم بگیره....شعر بالا رو با هزار درد نوشتم...

نمیدونم چر بیربط حرفامو گفتم ولی انگار دیگه فرصت زیادی باقی نیس....به جای درددلهای همیشگیم حرفای اصلیم رو گفتم

   + roya khoshnod ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()