سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

 

چرا دروغ بگم دیگه بسه....من بهش احتیاج دارم....اره.....به کسی که میفهمه....میدونم....لابلای تمام اشکهام بارها و بارها صداش کردم کسیو که میشنید یه زمانی...ولی اون چند شبه که صدای من به گوشش نمیرسه....اونقد صداش میکنم بلکه یه لحظه تو اسمونها لحظه ای اشک چشمامو به روشنایی شبنم ببینه و برگرده...اما نه...فایده نداره بازم اونقد گریه میکنم که خافم میبره و صب چشمام از شدت اب شوری که از چشمانم جاری بود به سختی باز میشنومیبینم که بازم تنها موندم...دوباره یه شب دیگه با خودم میگم تا سه نشه بازی نشه...دومین شبم مث اولی میگذره میره....ولی من مدتهاست که تمام شبهام شب سومن...پس چرا شبهای سوم من تمام شدنی نیس...

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن

من امدم به امیدت تو هم خدایی کن

به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ما بینو خود نمایی کن

بلای کینه ی دشمنان کشیده ام ای دووووووووووووووست

تو نیز با دل ما طاقت ازمایی کن

اگرچه صبرم دیگه تمومه...اگرچه نمیدوم قلب زخمیم تا کی میتونه تو بی خبری دیگران به تپیدن خودش ادامه بده....اگرچه تمام وجودم رو یخهایی که هرگز اب نمشن فرا گرفته ولی تو این حال و هوایی که ماندن رو به من هدیه کرده با عجز با تو حرف میزنم خدای مهربوم شاید کمی رسمی شاید کمی خشک اما انگار دیگه حسی در من نیست خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا با تو هستم ک صدای منو با ارامی میشنوی...خدایا ....خدایا...خدایا...دوستت دارم................................................................................دوستش....دوستش دارم.....بین خودمون میمونه/؟؟؟؟؟

   + roya khoshnod ; ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()