سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

خدایا کمک کن این واقعا اخرین متن این وب باشه

دیگه من اون دختری نیستم که همش با خودم زمزمه کنم:((بی تو بودن کار من نیست ...تا دلت نرفته برگرد....))
دیگه کسیو نمیخام....یا بهتر بگم بعد این زمزمه من این خواهد بود:((بیشک بی تو خواهد ماند...در هوای تورا داشتن...کسی را که تو میخاهی...بیشک رهایت خواهد کرد در فضایی غمناک.در فضایی غمناک....هیچکسرا...هیچکسرا دیگر نمیخاهم...نه دوست داشتنت را و نه دوستت داشتن را...چون همیشه تنها خواهم ماند...از همیشه تنهاتر...))...اگرچه درد امروزم شده این:((بخام از تو بگذرم من با یادت چه کنم...تورو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم...حتی از یاد ببرم تو و خاطرات تو....حالا من با این دل خونه خرابم چه کنم...))
اما دیگه تصمیم خودم رو گرفتم...دیگه قدرت تحمل خودمو کارهامو ندارم...وقتی میدونم و میفهمم که چیکار دارم میکنم اما جلوی هوسهام نمیایستم...وقی حالیمه چه بلایی داره سرم میاد و نمیخام کاری واسه خودم انجام بدم وقتی...وقتی نور رو میبینم و به طرف تاریکی ها میرم...وقتی....دیگه لیاقت ندارم...لیاقت اینو ندارم که کسیو بخام....اونم از ته دل...منه بی لیاقت زمینی کجا اون فرشته اسمونی کجا...خلاصه کنم حرفامو حوصله نوشتن ندارم...دیگه چیزی توی وبم نمیذارم....شاید وب تازه با خاطرات تازه.زندگی تازه.وبی که بشه توش به گناهان کامل اعتراف کرد نه اینکه نصفه نیمه نوشت  فقط برای عذاب بیشتر....نمیدونم شایدم دیگه هیچوقت ننویسم...زندگی من دیگکه معنی دیگه پیدا کرده...زندگی ای که توش احساسی نیست...قلبی نیست...
دنبال یه فرصت هستم.برای یافتن یه احساس جدید شاید و دوست داشتن کسایی که دوستم داشتنو من نخاستمشون...دیگه تکرار نمیکنم که :
((سالهاست که دیگر صدایم رنگ آرامش ندارد
بغض سایه خود را بر آن انداخته است
دیگر از ترس صدای هق هق سکوت را برگزیده ام
به دنبال هم صدایی می باشم تا جای بر صدایم نهد
صدایش همگام با صدایم شود
گرمی عشقش سردی اشکهایم را ببرد
به تاریک خانه قلب من روشنایی بخشد
از وجود گرمش سرمای وجودم رخت بندد
قدم در جای پای او گذارم
و از میان سیاهی ها گذر کنم شاید که به روشنایی رسم))
بلکه میخام بعد این من  همصدای کسی بشم...دیگه همصدایی.همسفری.هم نفسی.همسری نمیخام ولی میخام که بعد این من همه ی این هم ها واسه شخص دیگه ای باشم اگه بتونم...دیگه خود خواهیی کافیه...کسی که من میخاستم تا صدام با صداش یکی بشه اینو نخاست...منم نمیخام....شاید من بتونم هم صدایی باشتم برای کس دیگه...اما به چه قیمتی؟؟....به قیمت از بین رفتن قلب خودم...به قیمت از بین رفتن تمام غرورهایی که برای یه دختر وجود داره...به قیمت بازی ندادن قلب دیگران...به قیمت کمک به یه ادم که شاید اون دنبال یه همسفر باشه...به قیمت از بین رفتن ارزوها....و همه اینها که عالی هستن...از بین رفتنشون...
و در اخر:
((عمیقترین درد زندگی مردن نیست
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است))

بله وجود من هم یخ زده و من میخام که دیگه چشمامو ببندم

 

 

   + roya khoshnod ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()