سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

هیچی

این زمین چرخیدو عالم زنده شد.عشقی گداخت
یک غریزه اولین نت های هستی را نواخت
اولین روز بشر اغاز شد انسان رسید
معنی انسان شدن را با گناهش هم شناخت
حکم تبعیدی محل زجر زندان زمین
بعد هم تکرار نسل و قصه های یکنواخت
با الفبای دو رویی اشنا شد دید که
میشود در ظاهر عاشق شد ولی دل را نباخت
او اسیر سیل و طغیان خودش شد غرق شد
اخرش هم پشت رود صد هوس سدی نساخت

 

سلام....چطوری؟خوبی؟مرسی تو چطوری؟؟احوال شریف؟........دیگه حالم از تکراراین جملات تکراری به هم میخوره...تا میخای یکی حالتو بپرسه نمیپرسه و تا نمیخای دم به ثانیه ادمه که حالتو میخاد بدونه...اونم الکی...منمم که حسساسسس....
راستی مردم زنجانودیدی دلم؟؟چقدر خوشبحالشون بود و من اصن تو حسی نبودم ...یعنی توی حس بی حسی بودم...فقط دوتا محرم از زندگیم رو فهمیدم که اونم امسال نبود...بیخیال...شاید این احساس سنگی ای که دارم مقدمه ی یه تحول عظیمه شایدم نه مقدمه ی یکی بدتر از اینی که هستم بشه...دلم هوس یه جاهایی و کرده...هوس یه کسایی رو...دلم میخاد باهاشون برم جاهایی که میخوام...بدجور دلم هوایی شده...حواسم به همه جا و همه چیز هست الا چیزایی که باید باشه...واقعا نمیدونم چمه؟؟..خیلی بی تفاوت شدم...خیلی...قبلا بیخیال دنیا بودیم حالا بی خیال  همه چیز شدم...

من از عهد ادم تو را دوست دارم
از اغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها منو اسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم :تورا دوست دارم
نه خطی.نه خالی.نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تورا دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تورا دوست دارم
بیا تا صدا از دل گنگ خیزد
بگوییم باهم تورا دوست دارم
چهان یک دهان شد هم اواز با ما
تو را دوست دارم تورا دوست دارم


...مدتهاست که شیطان فریاد میزند:ادم پیدا کنید سجده خواهمکرد...


هرچه از ذهنم میذگره میتاپم...حالم خیلی خوبه...خدارو شکر بازم شدم همون دیوونه ی همیشگیت...
میخام یسلام بدم....سلااااام...سلااااام....سلام....سلام به خودم...سلام به خدا...سلام به شب...سلام به اه...سلام به بیخوابی....
سلام.
سلام.
سلام..
و سلاااااااااااااام امام حسین...صادقانه و صمیمی نوشتم...نه عربی اش کردم...نه لحنمو عوضش کردم...سلام اما م حسین...سلام امام حسین...سلام...صدامو شنیدی دیگه؟خیالم راحت...میخاوم تو دلم باهات صمیمی باشم...توکه خبر داری چی میگم...ادم نیستم ...ولی ...ولی...هرچی باشم دل دارم...یه دل سنگی دارم...خجالت زده از کارامم...خجالت زده از روی پدر ومادرمم...شرمنده همشونم...شرمدنه شمام هستم...ولی هرچه بیشتر از خونواده فاصله میگیرم راحتتر میشم...راحتتر نفس میکشم...کمتر احساس بغض میکنم..اما از شمما تا میخام دور بشم...سزاوار سرزنش میشم...اگرچه در دور شدن به راهم ادامه میدمهاااا ولی با عذاب وجدان بیشتر...فراموشی کار من نیست...من فراموشی یه چیزهایی رو تو زندگیم بلد نیستم...بلد نیستم...از اول بچه پاک و خوبی نبودم حالا بدترم شدم ولی خب...خودمو گول میزنم...و این بزرگترین اشتباهمه..میدونم...
دیگه حوصله نوشتن ندارم....

 

 

   + roya khoshnod ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()