سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

 

من انچنان برای تو غریبه بودم که هرگز مرا باور نکردی....

انچنان برایت غریبه تر شدم که هیچگاه تا مرا دیدی نشناختی....

من برای تو همیشه یک غریبه ی واقعی بودم....

اما من تا تورا دیدم شناختم...اغوشم را برایت گشودم...بی دلیل

ولی تو هرگز از کوچه ی دلم گذر نکردی که بدانی چقدر در این لحظات به تو احتیاج دارم...

در این لحظات که دستانم در دستان دیگری ست میفهمم که چقدر دوستت دارم....

و تو مرارها کردی و رفتی فقط برای اینکه عاشق تنهایی زلال خویش بودی...

اما من در دل و در جان و در روح و روانم هنوز به یاد تو هستم.....

هنوز در انتظار تو هستم

از چشمهایت برایم بگو///چشمهایی که هرگز اجازه نداد به من که حقیقت را بگویم...

شای گمان میکردم از حرف های دلم باخبری.....اما نبودی...اما...

اما تو رفتی...تو چه زود رفتی....

   + roya khoshnod ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()