سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

 

من یک دلشده هستم...از این به بعد میخواهم باشم...راهی که دارم میرم برام بی بازگشته...پلهای پشت سرم رو شکستم...اعتماد دیگران رو بی اعتماد کردم مخصوصا پدر و مادرم رو...از این سبکبالی خودم خیلی خوشحالم...دارم اهنگ سنتی گوش مکینم به یاد خیلی چیزا...بعضی کسا...توان اشک ریختن  ندارم...دیگه ندارم...اشکی ندارم...

اگه فکر میکنی که میتونی بهم کمک کنی بدون...هروقت که این متن رو بخونی من تا مدتی دور منتظرتم...اگه میخای به من کمک کنی بدون که الان بیش از هر زمانی بهت احتیاج دارم...اگه فک میکنی که میخای فرشته نجات من بشی الان بهت نیاز دارم...فقط الان...

برای کسی نوشتم که میتونه با خوبیش راه نجات رو برای من باز کنه...کلی گویی کردم باز....توضیح میدم...من یه از دل شده ام...کسی که یه راه طولانی رو با تمام خستگیهاش اومد...گاهی تنها گاهی هم با کمک...هربار به یه شیوه ای...و فقط یه ضربه ی هولناک کافی بود تا به پشت سرم نگاهی کنمو اینهمه راه رو با توانو تحمل خودم بسنجمو راه دارزی که پیش رو دارم رو ببینم...و نا امید بشم...ودر نهایت چنان به زمین نشستم و سر به خاک گذاشتم که دیگه توان بلند شدنو ادامه دادن رو ندارم...جای من اینجا نیست...همه وجودم از این وضع خسته شده ولی هرچه دنبال یه اراده در خودم هستم  پیداش نمیکنم...دوست من اگه فک میکنی که میتونی با حرفات مرهمی باشی برای  زخمهای من ...بی هیچ خواسته و شرطو قول و قراری به سمتم بیا...مدتهاست که منتظرتم اما بازم منتظر میمونم میدونم تو گاهی صدای منو میشنوی...میخوام برات از چیزهای پنهان در وجودم بگم...اگه گوشی برای شنیدنش داشته باشی...من منتظرتم...قلبم...خدایا...کاشکی بشنوه کسی که میخوام ...من به کمکش احتیاج دارم...از من دریغ نکن...منی که غم تورو شنیدم...از غم نمیگم که ناراحتت کنم میخوام که بهم کمک کنی...دستم رو بگیری و بلندم کنی...یارای ایستادن روی دوتا پای ناتوان رو ندارم...توان دیدن از بین رفتن ارمانها رو ندارم....ندارم...خدایا قلبم.......هنوز نفس میکشم اگرچچه به سختی...من منتظرتم...ببخشید دیگه نمتونمممممممممممم.............

   + roya khoshnod ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()