سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

 

بازم سلام...خوفید؟؟هنوزم اینجام.راستش دیشب از درد تا صب بیدار بودم بدجور سرم درد میکنه الان...الانم یه کم درد توقل...دارم...گناهی که دیروز مرتکب شدم منو بر این داشت تا بیام برای مجازات خودم و اینجا بگم که چه کردم ولی نمیتونم حتی به زبون بیارم...توبه از گناهانم رو از امروز به فردا از فردا به پس فردا موکول میکنم...درست مث حذف وب.نمیدونم مدتهاست که خیلی بچه ی بدی شدم....فک کننم هرکی بفهمه چیکار کردم دیگه حتی تو صورتم نگا نکنه...از خودم شرمندم...ولی چنان گیر افتادم که راهی جز رفتن به جلو ندارم.اونم جلویی که نمیدونم به کجا ختم میشه...چیزی که اولش اینقد درد اور بوده اخرش چی میشه؟؟راستش نمیدونم ولی شاید دنبال یه نوع مرگ هستم...مرگ...مرگ...روح رویا که خیلی وقته مرده...و الان رویای دنیا پرستو...و...و...و...(خجالت)...هوس پرست به وجود اومده...آه...آه...تکرار این کلمه همه اش در دل باعث دردم میشه...درد...اخ قلبم...دلم میخاد زودتر بمیرم.فک نکنم دیگه بتونم به خودم بیام...شاید اینطور گناهانم کمتر بشه...دیگه قادر به به زبون اوردن کارهام نیستم...به قولی اینجا کسی نیست مث همیشه جز خدا که بخونهو منو نفرین کنه و دلم خوش باشه که اعتراف کردمو ابروی خودم رو بردم...اگه کسی خوند میشه تو نظراتم یه چیزی برام بنویسه...برای ادمیتم....فوحشی بده...نفرینی کنه...نصیحتی...امربه معروف و نهی از منکر کنه...اصن هرچی...فقط میخام یه امار داشته باشم و فردا بگم که به چند نفر اعتراف کردم...
خداوندا امید نا امیدی....ز من هرچه گنه دیدی ندیدی....

از ان روزی که مرا افریدی....به غیر از معصیت چیزی ندیدی...


بذار بگم تصمیمم چیه...میخوام که خوب یا بد ادمای دوروبرم فراموش بشن...البته نه اون فراموشی میخام بیخیال همه باشم...تمام ادمهای خوب زندیگیم دوستو اشنا همه باهم از زندگیم رفتن بیرون ...حتی یکی نموند...اونوقت فهمیدم که چقد تنهام...مدت کوتاهی با خودمو خدا تنها بودمو اشک میریختم به پای گناهای نکرده و حرفو حدیث پشت سرمو فکرو خیال بد دیگران...روزهای خوفی بود برام ون فقط خدا بود که بشنوه...تو همون دوران سلامتی کامل پیدا کردم...اما بعد دیدم که اینهمه ادم که به من تهمت زدنو خودم باعثو بانیش بودم دارن رو اعصابم را میرن گفتم بشم اونی که اونها میخوان و میگن...و فکرشو میکنن...شدم این رویایی که الان دارید میبینید... درد قلبم روز به روز شدیدتر میشه...گناهانم روز به روز بیشتر میشه...بیش از سنم گناه کردم...حالا میخام که یه کم تنها باشم...نمیدونم چی میشه...ام هرچی که هست ...من دیگه تحملشو ندارم...نه جسمی نه روحی روانی... خودمو با کتابای مختلف سرگرم میکنم...درسو بهانه کردم...همونی هم ه گفته بودم جداشد از همسرش و خونواده دوباره جمعش جمع شد...کسی رو نفرین نکردم تو تمام عمرم واسه کسی یادم نیس دعای بد کرده باشم از دل...((شاید اشتباه من بود که ازت فرشته ساختم پای دوست داشتن تو من همه زندگیمو باختم))...اره ...نمیدونم اشتباهم کجا بود...گناه که نه من از اولم گناهکار بودمو هستم...ولی میخام اشتباهم رو بدونم...چه اشتباهی تاوان به این بزرگی داشت؟؟تاوانش اینهمه رنجو اندوه برام بود...رنجی که منو به سمت گناه کشید...اره اینها همه اش امتحان بودن امتحانی که من ازش سرافکنده اومدم بیرون...نه هنوز نیومدم بیرون...من کاهل...آه...صبرو قرارم کجاست؟؟؟دست چپم دیگه بی حس شد...نمیتونم گریه کنم..گریه برای چی؟؟توبه از گناه؟؟گناهی که هنوز لذتش درمن باقیه که به دنبالش میرم...این چه توبه ای ه؟؟نمیتونم توبه کنمو برگردم ولی میخام دیگه کارای بدمو بذارم کنار...به هر قیمتی که شده...دیشب یکی بم گفت که من ادمی نیستم که بودم ...گفت که تو رویا تو همه رو بازیچه خودت کردی...آخ...منه بی سروپا...منه...من کی خواستم با کسی بازی کنم؟؟...خدااااااایاااااااااا تو بگو ایا من بازیچه اینهمه ادم نشدم؟؟بازیچه ی خونوادم که در غم هم براشون رقصیدم...بازیچه ی دوستام نشدم که با دردو غم دروغی شون کلی رنج کشیدم...و منو وادار به باور حرفاشون کردن...من بازیچه ی اینهمه پسری نبودم که ابراز علاقه شونو با تهدید کردن من به زبون اوردن...من بازیچه ی مردمی نشدم که به خودشون اجازه ی قضاوت دادن درموردم...من بازیچه ی برادرم نشدم که راحت زیر حرفاش زد...من بازیچه ی این وب نشدم؟؟من بازیچه ی.........اخ...خدا میدونه چه حرفا رو دارم تحمل میکنم...خدا میدونه...تو بازیچه ی من بودی؟؟اخه گفتی که خیلی خوشحالی که زودتر اینو فهمیدی و از زندگیم رفتی بیرون....اه....آه...آه...دیگه به هیچی فک نمیکنم...از عقلم از دلم از خودم بریدم...دیگه درددل تعطیل...اما اگه بتونم یه کم از کارام رو بذارم کنارو این اجازه بم داده بشه شاید بفهمم چطور باید زندگی کنم یا بمیرم...رویا...رویا...رویا...دلم برات تنگ شده...خدا دلم برات تنگ شده...مامان دلم برات تنگ شده...((دلم گرفته از خودم ...خودم اسیر غم شدم...))بابایی دلم برات تنگ شده..اره دلم خیلی برا خیلی ها تنگ شده...دوست عزیزی که از دلتنگی میگفت برام منم براش گاهی ساعتها اشک میریختم...حالا نوبت خودم شده باید به شهر دلم برگردمو....

   + roya khoshnod ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()