سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

غم جاودانی

(بخدا دلم نمیخواد بیام متنی بذارم ولی دردی که احساسش میکنم و نمیتونم به کسی بگم طوری بهم فشار میاره که جز اینجا جایی ندارم تا فراموش کنم یه خورده...تا حذف)
این شعر بی تو مهتاب شب....بد جورداره دیوونه ام میکنه مخصوصا وقتی با تمام وجودم احساسش میکنم...چیزیو که میخواستم و نمیخواست...:
بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
 یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
 تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
 آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروریخته در آب شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آمد، تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،آب، آیینة عشق گذران است،تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“
 باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...
 اشک در چشم تو لرزید،ماه بر عشق تو خندید!
یادم آمد که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
 بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
(اهاااااااااااااااای دیونه بودم دیونه تر شدم...من...مگه من چه کرده بودم؟؟حالم خوب نیس از نقش خودم خسته شدم از این دیالوگهای دنیا خسته شدم...نمیخوام الکی بخندم..الکی گریه کنم..نمیخام الکی باشم مث تمام عمرم... اخ قلبم...خدایا من با نقشم زندگی کردم اما دیگه نمیخوام بازیگر باشم...اینهمه عکسی که از رویای الکی به درو دیوار دلم کوبیدم کافیمه...من به این اوضاع راضی ام (بذارتکرار کنم)...بارالها به سرنوشتی که برام مقدر کردی راضی ام...راضی...پس ازتو میخواهم که کمکم کنی که احساسم بر ملا نشه.....خیلی شرمندم...اما وقتی عشقی رو فراموش میکنی دیگه شاید بتونی همه چیزرو تموم کنی اما دوست داشتن...وقتی کسی رو دوست داری و باید فراموشش کنی...((که دوست داشتن از عشق برتر است))و تو مجبور به فراموشی هستی و محکوم به گناه...وقتی دلت چیزی میخواد و عقلت نمیخواد وقتی...وقتی چیزی که هیچکس بهش فکر نمیکنه روی سرت خراب میکنی...دیگه چیزی برات ارزش فکر کردن.ارزش زندگی کردن.ارزش تلاش.ارزش بودن و وجود داشتن رو نداره...و این چیزیه که داره وجود منو خورد میکنه هرچه میکنم و هرچه الان انجام میدم به خاطر بقیه هست حتی به خاطر دیگران هست که به این زندگی اینطوری دارم ادامه میدم...)....
چه قشنگ میگه جبران خلیل جبران:عشق چیزی است
که بیشتر از هرچیزی داشتنش را دوست داریم و
بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم
و
هیچکس درنمی یابد
که عشق همان چیزی است که همواره
داده میشود و پذیرفته نمیشود.
********
کسی که منو به فراموشی دعوت میکرد و فراموش شد ولی:
سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه
اخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه
غم دور از تو بودن بی بالو پرم کرد
نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد
((اینو برای این منویسم که بدانی هرگز از قلبم سقوط نکردی...درد مث قبل با منه چه دوران بودن چه دوران نبودنت و من هر شب ترس از خواب دارم اگه بخوابم خوابت رو میبینم و کاری برات از دستم بر نمیاد...و اگه خوابت رو نبینم پشیمان از خوابمو درگیر جنگ با خود م....)
همه حرفام رو هنوز به زبون نیاوردم چون کسی که میخوام نمیخوندشون...
واما این اخر از هرچه گفتم الا برنامه برای اینده ام...(البته نه اینکه اینده ای باشه که من اطلاعی ازش دارم بلکه کارایی که میخوام بکنم...اول از اینکه رفتار مزخرف ممنوع.خنده های زیادی ممنوع.روابط مشکوک (جزبا یکی)ممنوع.اینهمه ممنوع حالا از ازادی هام بگم:میخوام بعد این بی ریا باشم .راحت تر گریه کنم.درد رو که خیلی وقته پنهان کردنش رو یاد گرفتم.فراموشی عشق ازاد ...ازاد دنبال یه فراموشیه واقعی ام نه زندگی با خاطرات اگرچه تا به یادش میافتم حالو روزم بیمارستانی که نه تیمارستانی میشه...در تمام تصمیمات فقط خونواده...زندگی در غربت ازاد...خدایا بهم کمک کن تا یا بمیرم یا بمونم و با ارامش فقط یه رو ز زندگی کنم...فقط یه روز...دوستت دارم....دوستت دارم.)اگرچه هرگز نفهمیدی.من با اشکو دعا تورو خداستم تو با اشک و دعا منو نخاستی.من هنوزم گاهی شونه هام اشکاتو به یاد میاره تو فقط خنده های منو به یاد اوردی...من خاستم مشکلاتتو کم کنم اما نتونستم...میدونم من وبخشیدی و ازمن گذشتی اما دعا تا منم بتونم راحتتر فراموشت کنم...که دیگه از زندگی کردن سیر شدم...از دردی که بی گناه متحمل شدم سیر شدم...ازاینکه بی نتیجه و بی پایان فکر کردم سیر شدم...منو ببخش.اگه دیگه منو ندیدی...(هیچ چیز از رویای قبلی در من باقی نمونده پس دیگه هرگز دنبالم نگرد)...
با وبلاگ دیگه ای شاید به برخی از دوستان سری بزنم نه به بهانه نوشتن.
خدانگهدارت.

   + roya khoshnod ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()