سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 

یاداشت های شبانه

اروم به گوشه ای خزیده ام...اگه بتونم جلوی اشکام رو بگیرم راحتتر میتونم بنویسم...دارم مرور میکنم که این چندمین باره که دارم واسه حذف وب میام و نمیشه...دست خودم نیس تا چند تا از مطالب و نظرات رو میخونم چنان داغون میشم که یادم میره واسه چی اومده بودم....اخ چقدر سست شدم...فراموش کردم که من همونی ام که به راحتی دفترهامو کارت تبریک و عکسو همه اینارو پاره کردم حتی با خوشحالی درونی اما حالا انگار هیچ نیرویی در جسم ندارم...دائما سرگیجه دارم...اما امشب به یاد انسانیت از دست رفته ام چند ساعتی رو در اشک گذروندم...چشمام دیگه جایی رو نمیبینه...میون اشکها خود به خود دلتنگی اومد سراغم یاد دوستی بودم که مادرش رو 1 سال پیش از دست داد اونقد گریه کردم که تا رسید به دل خودم...اه..((چقدر دردناکه دوباره نوشتن این جملات برام که هی تکرارشون میکردم))...کجایی فلانی...کجایی ...فلانی حتی اسمت شاید در ذهنم باقی نمونده باشه...اما چه کنم که تورو از صحنه ی دلم پاک کنم؟؟..((تو رفتی و باز هردوما تنها شدیم))...نیستی حتی برای شنیدن حرفای من...نه خودت...چه کنم که دیگه دلم حتی یه چوکولو هم برات قلقلک نشه....سرم درد میکنه...((اندکی صبر سحر نزدیک است))...عجب شب قشنگیه...نمیدونم چی میخام اما انتظار داشتم از سر لجبازی با منم که شده قایمکی بیای و نظر بذاری...بدون نام و نشونی...اما نیومدی...هر وقت میام نت((که به خاطر تابستون زیاد شده اومدنام))منتظر میمونم که بیای باشی...اما باز نیستی...نمیدونم شاید درست باشه وب رو رها شده ببینم نه حذف شده...فک میکنم اینطور راحتتره واسم...نمیخام تمام راههای برگشت رو از خودم بگیرم...

شاید یه روزدیگه پیدات کردم...اخ خیلی دلم گرفته عزیزانم...رفیقانم...خواهرم...برادرم....کجایید؟؟؟کجایییییییییییییییییییییید؟؟

 

یه روز یه پسره داشت راه میرفت که میخوره زمین.....................هوا میره نمیدونی تا کجا میره...

هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها....

متاسفانه نتونستم ساعت ۴ صبح ان بشمو بذارم این بود که الان گذاشتم

   + roya khoshnod ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()