سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....
 
سرزمین ما...ایران...
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : roya khoshnod

 

 

ما ایرانیها صاحب این ایران هستیم....سرزمین ما...ایران ما...و ما دانش اموزان این ایران هستیم... دانش اموزانی که خیلی کارها از دستمون بر میاد...خیلی کارها....ما دانش اموزباید بتونیم کار کنیم....باید بتونیم فعالیت کنیم...اما نه هر کاری و هر فعالیتی....ما دانش اموزان میتونیم پایدار باشیم یه زمانی درست اون وقتی که نه من بودم و نه تو کسانی اومدند و رفتند...ولی نه همینطوری برای ما باقی گذاشتن این ایران رو حالا وظیفه ی من و توهه که بسازیم....ایران دست ماست ولی یه اسم به درد ما نمیخوره حالا که داریمش باید ابادش کنیم...منو تو.... (( من اگر برخیزم...تو اگر برخیزی...همه بر میخیزند))

مهم اینه که منو تو خودمون رو باور کنیم....فقط یه باور برای اینکه نشون بدیم چه قد توانایی داریم کافیه... کاش میشد...اره میشه این تونستنها رویا نیست...حقیقت داره ...

 

ما دانش اموزان میتوانیم در پناه خداوند بخشنده ی مهربان و با کمک او و با یاری و پشتیبانی او....

1)میتوانیم ایران را اباد کنیم .

2)میتوانیم با دانش خود...با علم خود ...با عمل خود کشور خود را از وابستگی ها رها کنیم.

3)میتوانیم با تلاش و کوشش و پشتکار ایران را عالی بسازیم.(اخه علم و عمل بدون تلاش و کوشش نتیجه نداره)

4)میتوانیم زندگی را معنی تازه دهیم زیرا ما به این باور رسیده ایم که میتوانیم مفید باشیم.

5)میتوانیم در این کشور که ساخته ی عقاید پابرجای حکومت اسلامی ست دوباره به دورانی باز گردیم که ارزویش را داریم.

6)میتوانیم............................

 

شما بگید میتوانیم؟ چه کاری برای اباد سازی انجام دهیم؟ امیدوارم لیست توانایی هاتون رو به لیست ما اضافه کنید.

جایزه هم اینه که به بهترین توانایی آفرینمیگیم........................................شاد باشیدو باخدا.

 

 

 

جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن      انکه اموخت مرا همچو شرر خندیدن

گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان بودم    عشق اموخت مرا شکل دگر خندیدن

 

 


 
برای دوستان عزیزتر از جانم
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : roya khoshnod

با اهدا سلام به خدمت تمام دوستان عزیزم

میدونم که قرار نبود دیگه مطلبی توی وبم بذارم ولی موضوع مسابقه (و البته جوایزش) منو وادار به نوشتن کرد...اره دوباره دست به قلم میبرم و مینویسم.... خیلی فکر کردم که با چه چیزی باید شروع کنم ....اولش هدف فقط مسابقه بود برنده شدن اما ...دیگه بردن مهم نیست مهم اینه که عده ای بیان و بخوانن ...مهم اینه که عده ای بخوان تاثیری بگیرن از حرفای یک سکوت...دوستان عزیزم حالا فرصتی بهم دست داده تا یه بار دیگه از همه ی شما تشکر کنم و بگم که واقعا ممنونتونم...............امیدوارم حرفهام رو بخونید شاید زیادی کتابی باشه ولی حرفهای کسیه مث خودتون.....سخت نیست ولی راه بادیه رفتن به از نشست کنج.....

ازتو ممنونم اوای بی صدا ی عزیز که به من زمزمه ی عشق پر از جوشش رو اموختی... از تو هستی عزیزم با حکایتهای دلت که مرا به جمله ی عشق را بشناس تهدید نمودی.. از تو الناز مهربان...فرزند شهید شهادت...که مرا از یک دنیا فاصله باخبر کردی میون خوبی و بدی... از تو حلیمه ی عزیزم که نایب الزیاره ام از مشهد بودی....و از تو عاطفه ی نازنین که به قیمت دل تومن تماشای طبیعت بی مرز را به من دادی...و از تو عاشق پرواز که هنوز در فکر سوال کنکورت هستم که پرسیدی: ما اهل کوفه .....

الف:هستیم            ب:نیستیم        ج:هنوز تصمیم نگرفتیم     د:......

 

حالا نوبت سکوت یک رویاست که سوالی رو به سوال تو اضافه کنه....

علی تنها.....

الف:بماند                     ب:نماند                     ج:هنوز نمیدونیم                د:میشه بعدا بگم؟

 

و همه ی دوستان عزیزی که کم یا زیاد برام نوشتن و من با تمام جان و دلم روی نظراتشون فک کردم...و امروز در خدمت شما هستم با پستهای توانستن......شما دوستای خوب من که از ماجراها  زندگی پر از تکاپوی من باخبر هستید و خبر دارید که بعد از از دست رفتن سفر روحانی حج دیگه سراغی ازتون نگرفتم....امیدوارم منو ببخشید...و با نظرات سازنده بازم کمکم کنید... و ان شاالله بعد از کنکور با یه وبلاگ تازه در خدمت همتون هستم... هر اغازی را پایانی و هر امدنی را رفتنی است....


 
........................
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : roya khoshnod

 

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟

چه کسی با دشمن بستیزد ؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون

آویزد

دشت ها نام تو را می گویند

کوه ها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه ؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

من چه می گویم ، آه

با تو کنون چه فراموشی ها

با من کنون چه نشست ها ، خاموشی است

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

و چه خواهد شد آن

 

 

 

شاعر:حمیدمصدق