سکوت یک رویا

بنام او.....برای او.....به یاد او....

هیچی

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

 

سلام به تو

یه نگاهی به وبلاگی که با چه ذوق و شوقی افتتاحش کرده بودم انداختم...یکم به حماقتام خندیدم.یکم از خودم ناراضی شدم.یکم خودمو.احساسایی که داشمو از نظر گذروندمو کیف کردم.یکم ناراحت شدم.یکم....نمیدونم...بچگی ای داشیم واس خودمونا...فک کنم ...یعنی مطمئنم دیگه این وب خواننده ای نداره.اگرچه قبلنم زیاد اهل وب گردی نبودم و دنبال جم کردنه نظر و پیدا کردن دوستای اینچنینی و اون چنینی از وب نبودم ولی خب چن نفری بودن که اومدن هر از چندگاهی به وبلاگ بی در و پیکر ما سری زدن و یادی کردن و رفتنو من بی معرفتی کردم که در اکثر مواقع حتی جواب سلام خیلی هارم خوردم....نمیدونم...شاید از نحسی وب بوده هاهاهاها اخه میدونی پا قدم اول این وبلاگو که یادته؟چه قد یه نفر زد تو ذوقم ههههههه...یادش بخیر چقد باعث ناراحتیم شد...هههههه...خیلی وقته که از اون زمونا گذشته...تو گیر و دار درس و حماقتای نا بجامو عاشقای بی قرارو عشقای بچه گربه ای و احساسای الکی و دلسوزیای بچگانه و.....همه و همه فقط تیکه دل بی نوام بود که بود باهام و...((و خدایی که در این نزدیکی است))...هیچوقت هیشکی نفمید که دارم چیکا میکنم جز تو...حتی خیلی وقتا که خودم حرفامو وکارامو به زبون گفتمم کسی نفهمید...ههههه....بچه که بودیم با یه ناله و یه اخ گفتن جون صد نفر واسمون در میرفت...بزرگ که شدیم با یه ناله و یه آه اطرافیانمون همه چیو یادمون رف...همه چیو...از وقتی که بزرگ شدم.(نمیدونم از کی)ولی از وقتی یکم بیشتر حواسم از خودخواهیام یکم کناره رف یه جور دیگه شدم...یجور دیگه ای که بازم فقط تو فهمیدی و تو...هیچوقت نذاشم کسی بفهمه که بزرگ شدم.که دیگه دارم بفهمی نفهمی میفهمم...چون دلم نمیخاست شاید منم یجورایی مشکلاتم واس بقیه بزرگ باشه...نمیدونم...تو همین حس بزرگ شدنو نشدن همه چیزایی که میخاستمو خودم انجام دادم.سر خود...هیچوقت مشاوره ای نداشتم.اگه هم داشتم همیشه برعکس رفتم تا فقط خودم باشم که تصمیم گرفتم و بس...هههههه.خیلی خنده داره بخدا...راستش خودمم هیشوقت نفهمیدم چیو به خودم داشتم ثابت میکردم...فک کنم تلف کردن یه چند سالی از عمرم سر درس ودانشگاه تنها بدترین کاری بود که مرتکب شدم.اونم بخاطر اینکه هرکاری خاستم بکنم...فقط همین.اخرشم دنبال چیزی برم که هیچکس فکرشم نمیکرد...(همیشه با اینکه خیلی زیاد از نظر تحصیلی باهوش بودم و خیلی تشویق میشدم سر هوش درسیم از درس و مدرسه گریزون بودم.بس خدا جون الانم بذار فرار کنم و زیاد نگم که حوصله شو ندارم)...21 سالی زندگی کردم.زندگی پر افت وخیز اما خیلی خوبی داشم البته نه از نظر اینکه ادم بودم....نه...از نظر اینکه همه چی بر وفق مراد بود...اگرچه من همیشه تو زندگیم خطا رفتم...خطاااااااااااااااا...یه زمانی خودم بودم و شادیهام..تا اینکه خودم شدم و مشکلات دیگران...مشکلاتم که نه.میخام بگم بقیه رو به زندگیم راه دادم و بعضی از دوستانم رو به قلبمم هم کشیدم و فراموشم شد که حریم ها رو باید رعایت کنم...پس رعایت نکردم...چند سالی خودمو با روابطم گول زدم....هنوزم نفهمیدم چرا و کجای اشتباهاتم این چند سالو باید قرار بدم؟اشتباهاتی که ازشون درس گرفتم ؟یااشتباهاتی که ازشون مث سگ ببخش پشیمون شدم؟....اره چند سالی خودمو با روابطم گول زدم...مث رابطم با دوستان صمیمیم...مث...رابطه ای که خودمو توش با خواهر وبرادری گول زدم...وای که یه دختر چقد میتونه نفهم باشه ...وای که یه من چطور میتونه اینقد نبینه و نشنوه...وای از این من...اره آخرشم چی شد؟نتیجش شد جدایی از دوستایی که بجای یه دشمن هر بدی ای تونستن در حقم کردن و یه چند روز ناراحتی ای که بازم جز خودم کسی نفهمیدشو یه بخشی از دردش ناخواسته به خونوادم ختم شد...روزهامو گذروندم.شدم رویای خوب.رویای قشنگ.رویای مهربون.همون رویای شادی که بودم.اما این رویای مهربون و شاد کمی  که نه واقعا خیلی زیاد سنگ دل بود...درست نمیدونم با تیکه های سنگی دلم چندتا دل شیشه ای رو شکستم...نفهمیدم...ومن چقدر احمق بودم...که بازم تیکه های پرتاب کرده ی دلمو جم کردم تا یه وق مهربون نشم....ولی بازم ....آه....

چقدر بدم من...چقدر بدم من...نمیدونم چندتا دلو از خودم رنجوندم...تو این میون بخاطر خودخواهیام حتی به پدر و مادرمم رحم نکردم...آه...دل بد دل من...من چیکار کردم؟؟...نفهمیدم.نفهمیدم...نگاه ب خودم برام تللخه..تلخ...کارهای به ظاهر کوچیکم با دل دیگرون چیکار کرد؟؟خداجون...من....من....من نفهمیدم...میفهمی؟؟؟؟...درد دارم.... درد...اومدم همه چیو بذارم کنار...واقعا  خوب باشم از ته دل خوب باشم و شدم...تیکه دل پاکی واسم مونده بود.اگرچه کوچیک اما بود...همون تیکه دل بود که نذاشت از ته دل از خودم ببرم...اون تیکه دلو جلد گرفم و گفتم نمیذارم آلوده شه...و نذاشتم...میخاستم دیگه تنها نباشم...که مث قبل بخاطر اینکه دلم نمیخاست دل به کسی بدم مجبور شده بودم یه چندتا از همون دلهایی که گفتم شکستمو بشکنم...فقط بخاطر اینکه تنها ی تنها با خودم زندگی کنم....اما اینبار فرق میکرد...کسی بود که شاید من میخاستم...من بزرگ شده بودم. من دیگه اون بچه احمق همیشگی نبودم...دل جلد گرفتمو بوسیدم و گفتم:مهربون باشو راستگو...همین...اما خب نشد....توی 24 ساعت نه.....توی 1دقیقه همون دل چوکولومم شکستن گذاشتن تو دستم...دیگه واقعا نفهمیدم...شاید تقاص وآه همون دلها بود...دل دوستام.دل مامانم دل بابام...آره شاید همونا بودن که ناخواسته و شانسی باهم انتقام گرفتن...نمیدونم و هیچوقت نمیفهمم...من فک میکردم ما مختاریم...مختاریم تو انتخاب همراهمون...همسفرمون....همسرمون...من نفهمیدم که همینا میشن دردهامون...همین اختیاری که میخاستم داشته باشم میشه باعث بی رحمی هامو بی رحمی دیدن ها...مث خیلیا نبودم.دلم یجا بود.دلم باکسی نبود.دلم پیش کسی نبود ...و چه بی رحمانه این دل بیکس من شد ظالمترین دلها....

بغض عجیبی کردم...درد عجیب و نا اشنایی دارم....و صبرو تحمل و آرامشی عجیب الان...قبلنا انگار تو توهم زندگی میکردم یا درواقع زندگی نمیکردم...اما الان چرا...احساس عجیبی دارم...آماده ام برای مرگ.برای زندگی.برای هرکاری...احساس میکنم به انعطاف شدیدی رسیدم...ناراضی ام از خودم و کارهام ولی امیدوارم...میخام گریه کنم...گریه....بازم دم غروبه و بازم هوای خسته و گرفته مث حالو هوای من...

دلم گرفته خدارا تو دل گشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

امروز با کلی وسوسه اومدم برای حذف وبلاگم...ولی راستش حیفم اومد...اینجا که کسی به ما سری نزد گفتم با خودم و خودت درددلی کنم که باقی بمونه ازم.که اگه مردم یه روزی شاید یکی باور کنه که من نفهمیدم...آخه میدونی...تو خودم که سر در گم بودم همه دست نوشته هامو از دفتر خاطرات گرفته تا اشعاری که دوسشون داشمو سوزوندم...سوزوندم به یاد اشکای سوخته ام.سوزوندم به یاد گذشته سوخته ام..به یاد احساسایی که سوزوندم و احساسی که از خودم به فراموشی عادتش دادم...(یاد دوست عزیزی افتادم که میگف یه روز از بالای کوه یه ظرف شکستنی رو پرت کرده پایین تا بشکنه به پاس اینکه قلب کسایی که دوسشون داره نشکنه)...و اما امروز این منمو این تو و این دل نوشته ام...میدونی و میدونم که جز تو(خدای مهربونم)کسی دل به دل نوشته من نمیده پس با من باش و در من باش...اینروزها از دل شادم....اگه قبلنا شادیم همیشه ظاهری بود اما اینروزها دیدن خیلی چیزاس که خوشحالم میکنه....سرم درد میکنه خدا...زیاد درد میکنه...ایکاش این دینی که رو گردنمه زودتر ادا بشه تا اروم اروم شم....باید بخوابم ...باید یکم سرخودی هامو پس بگیرم...باید تنها شم...باید تنها بذارم...باید برم....باید نباشم...باید....باید کارایی رو که بایدو به خوبی انجام بدم....آخ چقد کار دارما...اصن یادم رفت اینقد که تو خوبی و خوب گوش میدی و من مشتاق میشم به به حرف اوردنت خدا...همیشه تا میخام بات حرفی بزنم تو اونقد خوب گوش میکنی و اونقد مهربون وسط حرفام نمیپری که من هی مشتاق تر میشم تا تو یه چی بگی حدااقل...خیلی خوبی....فقط همین...اگرچه من رو سیاه بودم...اگرچه بی دلو پر گناه بودم...اگرچه یادم رفت آدم بودم...ولی تو یادت نرفت که خدایییییی...خدایا خیلی وقتا دعاهامو نشنیده گرفی...میشه خواهش کنم حداقل...((گناهامو ندیده بگیری همونطوری که دعاهامو نشنیده گرفتی؟؟؟)) دیگه باید دیسکانکت بشم ازت....کلی دل هست منتظر این بالا....میدونما که حواست به همه بوده و هست ولی به خودم این دلخوشی رو دادم که الان تو این لحظه تو فقط مال من بودی.فقط مال من...(اگرچه تو پیش کسی رو نکردی که حواست به بقیه هم هست...)

 

ستاره ها نهفتم در اسمان ابری

دلم گرفته این دووووست

هوای گریه با من...هوای گریه با من..

 

هیچوقت اینقد شیرین و خواستنی این اهنگو گوش نکرده بودم...البته ب جز یکبار...اونم واس چند سال پیشه

   + roya khoshnod ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هر از چندگاهی یه خبری ازم میشه حالا خفر خوف شده

میگن بعضی وقتا ادما باید عوض بشن...بعضی وقتا باید یه طور دیگه باشن....بعضی وقتها باید هرکاری که میخان انجام بدن بدون نگرانی ...بعضی وقتها لازمه تنها باشن...بعضی وقتا باید به یه حسهایی برسن و فقط و فقط خودشون برسن بدون کمک از کس دیگه....اما امروز بعد از گذشت ............نمیدونم چند وقت..ولی بهرحال بعد از گذشت مااههای خیلی طولانی و طاقت فرسا احساس میکنم که احساس خوفی دارم البت نه احساس خیلی خوفی چون یه غلطی مرتکب شدم که باعث شده به یکی یه مقدار زیادی پول بدهکار شم ...البت این رو احساسم تاثیری نمیذار ها فقط خاستم بگم که مشکلات زندگی همچنان با ما همراهه چه ما حالمون خوف باشه و چه بد....
ولی حال ما خوفه اینو برای کسایی نوشتم که میخاستن از اوضاع زندگیم شاید با خفر بشن شاید م نه دیگه فراموش شده باشم نیدونمممم....بهرحال الام فقط احتیاج دارم که از زمینی که قد م برمیدارم ببینم 500000تومن پول رو زمینه...هاهاهاهاها....خف شوخی هم بودا ولی واقعا چشام فقط دمبال پول میگردن تو عمرم دچار اینجور مشکل مالی نشده بودم دعا کنید حل بشه....خدایا شکرت که حالم خوف شد.اینو یادم رفته بود بگم

دوستت دارم خیلی زیاد به چشماتم خیلی میادد

   + roya khoshnod ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

چه ارزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
ستاره ها را از اسمان بیار به زیر
ترا به هرچه تو گویی به دوستی سوگند
هرانچه خواهی از من بخاه صبر مخاه
که صبر راه درازی به مرگ پیوسته است
تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته است
همه وجود تو مهر است وجان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است


چند شبی هست که بعداز خواب رفتن همه تا ساعت 6 صبح بیدار میمونم نمیدونم چرا ولی خب حوصله ی خوابیدن رو نداشتم اصلا...دیشب گفتم سری به وب بزنم و یه متنی هم تایپ کردم اما متاسفانه پرید خیلی چیزها توش بود که انگار به جز تو اون لحظه قابل گفتن نبود...اما اشکالی نداره اینجا هم یه سری چیز بیان شده...اگه فردا روزی به چیزی که میخاستم رسیدم افرادی که میخام میانو میخونن و اصلا نخونن بازهم فرقی نمیکنه...خیلی وقته که جز اذیت ازار کاری ازم برنیومده اما بگم که همه کارها عمدی بود و معذرت.......فقط خاستم به همه ثابت کنمک ه  به هیچ کس ربطی نداره که چیکار میکنم و چی میخام و چظور زندگی میکنم و نمیخام هیچکس برام تصمیمی بگیره هیچکس...از دانشگاهی که انتخابش کردم تا لیوانی که توش اب میخورم...این مدت همه کارهام رو خودم به تنهایی به عهده گرفتم....از کوچیکترین چیز تا بزرگترین و همین با همه ی زجرهایی که برای خودم و خونوادم داش خیلی عالی بود...خدایا ازت ممنونم که فرصت این نوع زندگی را داشتم ...من دیگه نیمخام کسی واسم هیچ فکری کنه و هیچ تصمیم بگیره....شعر بالا رو با هزار درد نوشتم...

نمیدونم چر بیربط حرفامو گفتم ولی انگار دیگه فرصت زیادی باقی نیس....به جای درددلهای همیشگیم حرفای اصلیم رو گفتم

   + roya khoshnod ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

روزهای اول سال جدید شده و باز همون حس قدیمی با منه...تمایلات عجیبی از تمام وجودم سر بر اوردند ...تمایلاتی که بالعث شده خیلی بدتر از گذشته باشم...خدایا چرا اینطوری شد؟؟چرا؟؟....((مهم نبود از اول که اخرش چی میشه...نگفته ها زیاده اما این اخریشه...هرکی بخاد میتونه تو قلب تو بشینه...خوب به خودت نگا کن فرق منو تو اینه))...اگرچه اونروزها تیکه کلام قلبم چیزای دیگه ای بود::((از تو دلت کنده نشم .عاشق بازنده نشم .ابرو دارم پیش دل .یه وقتی شرمنده نشم ...اشک منو در نیاری. رو عهدمون پا نذاری .حیثیت عشق منو. هراج چشما نذاری... مهرمو از دل نگیری .که از دل من نمیری. فقط برای دلخوشی .بگو که بی من میمیری...فقط برای دلخوشی بگو که بی من میمیری))...امما نمیدونم...به این اعتقاد رسیدم که میگن:(همیشه تلخترین لحظه ها رو کسی برات میسازه که روزی قشنگترین لحظات رو با اون داشتی))...میخام ادامه بدم اما نمیدونم چطوری...شاید این حق من بود حقه منه گناهکار حق منه دلشکسته...نمیدونم...نمیدونم کدوم گناه چنین سرنوشتی رو برام رقم زد...اما نه من نمیایستم...مدت زیادییه که از پا نشستم و هرکاری دلم خاسه کردم اما دیگه بسه...شاید این جزای کارم بود نمیدونم....هیچی نمیدونم...خیلی اروم شدم...تو سال جدید که برای من هیچ تازگی ای نداشت حتی از نظر ظاهری با خودم یه عهدهایی بستم که میخام پاشو ن واسم...نمیدونم میشه یا نه...ولی این دو راهی های عقل و احساس...دیگه تحملشونو ندارم...حرفهای زیادی برای نگفتن دارم اما نمیدونم به قول دگتر شریعتی:((حرفهایی هست برای نگفتن....حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمیاورند ...حرفهایی که پاره های بودن ادمی اند...حرفهایی که سرمایه ی  ماورایی هرکسی اندد...و بیان نمیشوند مگر انکه مخاطب خویش را بیابند))...من هم تو زندگیم دنبال همسفری بودم برای گفتن این حرفها اما شاید سرنوشت من تنهایی ای بود که الان امونم رو بریده....اره من خاستم خودم خاستم که تنهای تنها باشم اما این اون تنهایی نیست که ارزوی من بود...این تنهایی عذاب اور بود نه لذت اور...میخام به روزهای زیبای موسیقیم برگردم...به شبهای پرستاره ای که اشک چشمانم رو به اسمون هدیه میکردم....اما اینروزها و این شبها...حتی با تک تک قطره های اشک من بازی شده...احساس میکنم به غرورم بر خورده...احساس میکنم بهم توهین شده...اره شاید حق من این توهنینها بودش...نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم...خدایااااااااااااااااااااااااا....چی دارم میگم؟؟اگه زشتی ای هم بود از من بود اخه چرا اینن حرفها به ذهنم میرسه...شاید از خستگی زیاده ... ((باید سر کنم با همین جای خالی....حالا تو نبودم بگو در چه حالی))...من تلاش خودمو کردم...((مدارا نکردی با دلواپسیمو...ندیده گرفتی غم بی کسیمو...با این ارزویی که بی تو محاله...یه شب خواب اروم فقط یک خیاله...))...همیشه همینطوره((ا چشم عاشقی به توست نمیبینی....و بی تاب دنبال چشمهایی میروی که دنبال تو نیستند))...((اگه خاطره هام یادم میارن تورو...لااقل از تو خاطره هام نرو...))...هنوز خیلی از خاطرات رو حفظ کردم توی قلبم...تمام حرفها و اشکهارو...اره قطعا من در کنار تو خودم نبودم....شاید م خودم بودمو این ادمی که بقیه دارن میبینن من نیستم...نمیدونم اما هرچه که بود گذشته و من پایداری این تنهایی رو میخام...اما اشتباه کردم بازم...بازم...بازم...بازم این من بودم که باعث رجش کسی میشم...اشتباه کردم از اولشم پذیرفتن این رابطه اشتباه بود...اشتباه محض من...چرا فک کردم که میشه با دل بستن به کسی دیگه میشه تورو فراموش کرد؟؟چرا....منکه خودمو میشناختم...اخه چرا....منکه میدونستم محاله....چرا مث بچگیهام حماقت نکردم...چرا؟؟....چرا قبول کردم....چرا نمیتونم....خدایا ماه هاست که میخام دلی رو زیر پام بذارم...دل خودم که مهم نبود از اولشم...یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است...چطور تونسم با احساس کسی بازی کنم؟؟...توی زندگیم این اولین باری بود که اشتباهمو تکرار کردم...اما من ...من غلط کردم...من بیجاکردم...چرا اینطوری شد؟؟؟>...این چند روزی که مامانی و بچه ها رفتن سفر بهم کمک میکنه...میدونم...تنهایی این چند روزه همون فرصتیه که من میخاستم...اره شاید....شاید به خوشی اونها منم خوش بودم...کاشکی پریسام پیشم نبود...حداقل شبها از ترس کنارم نبودش....اخ خدا...این بغض لعنتی داره خفم میکنه....تحملم کمه...دیگه سماجت سابق رو ندارم تو که میدونی....تو که میدونی...کمک کن...((شاید که قصه ی جدایی من...نذاره هیشکی از کسی جدا شه...از وقتی رفت. یه روز خوش ندیدم .خاستم دلم یه گوشه ای بمیره.خسته شدم چه انتظار سختی. یکی بیاد جون من بگیره ...))...شاید روز بیام و تمام کارهای گدشته رو تو وب بذارمو کاریو که میخام انجام بدم ...شاید...البته به جرات من نیست...از این کارا زیاد کردم نه فقط یه جور دلهره دارم...یه جور نگراانیی....واسه مامانی م...خدایا تو میدونی که چقد دوسش دارم خودت بهش کمک کن....مشکلات زیادی رو از سرگذزوندیم ماجرای جدایی خاهرمو نارو زدنای فامیلی بدجوری بهش فشار اورده...دیدن درد خونوادم واسم سختتره از این دردی که گاهی قلب شکسته موو نوازش میده...((دل دردمندم ای دوست به لبت نیاز دارد))....آه...کجایی که ببینی>؟؟...دردهات رو دیدم ولی الان که فقط دوس دارم کسی حتی فقط توی این لحظات سخت کنارم باشه نه برای کمک نه...فقط برای اینکه منم یه لحظه بی کسی هامو از یاد ببرم فقط یه لحظه ...کسی نیست...تو نیستی...جات خیلی خالیه....تو بودی یه روزهایی اما همیشه جات خالی بود...همیشه...هوچوقت نبودی...همیشه تا خاستمت نبودی...نبودی...و چقدر حیف که دردهای تو اونقدر زیاد بود که شنیدن غصه های تو برای من سختترین چیز بود ولی تو نفهمیدی....البته چرا...خودت بهم گفتیک که خیلی وقته که تنها شدی تو ام و تو هم مث من نتونسی دیگه مث قبل ادامه بدی....شاید تو هم اونوقت اسیر این احساس من شده بودی...نمیدونم...هرجا که هستی باش...ولی خوش باش...

شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با ما چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

ولی  هرگز شکستم را نفهمید

اگه چه تا ته دنیا صدا کرد
 

 

چقدر دلتنگ است دلی که عاشق عشق از یاد رفته باشد..........................چقد دلم واسه عشقی که تجربه نکردم تنگیده

   + roya khoshnod ; ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

hame migan ke to rafti
hame migan ke to nisti
hame migan ke dobare dele tangamo shekasti...dorughe
chejuri delet miumad
 mano injuri bebini
ba setare ha che nazdik
 mano tu duri bebini
hame goftan ke to rafti
vali goftam ke durughe   hame migan k ajibe
 age montazer bemunam
hame harfashun durughe
 ta abad inja mimunam
bi to o esmet azizam
 inja kheyly suto kure
vali khof eybi nadare
dele man kheyly sabure...sabure


man khoda ra daram
kule bari bar dush
safari mibayad
safari ta tahe tanhayie mahz
harkoja larzidi az safar tarsidiii
faghat ahesete begu:man khoda ra daram.man khodara daram


slm...motasefane nemitunam alan farsi tayp konam.albat mohem ham nis unke bayad bekhune mikhune...ba ghalbi mamlo az dard minevisam...na.dardi nis...ama mikham ke bashe ta javab guye ashkhaye tanhaie man bashe...shabha badjuri bikhabi b kalam mizaneee... chand shabi has ke be shedat ehsase khafegi mikonam va hata modati has ke ghayemaki ghorsaye aram bakhsh masraf mikonam...nemidunam akhar aghebatam chie vali harchi ke has asam khuf nis... khely delam misuze vase maman babam ke man nasibeshun shodam ke joz ranj chizi nadashtam vasashun...kashki mitunesam...kashki mishod...akhe ajab afkare nahsi tu mokhame...engar alanam nabayad begam ke ghasdam chieee...chan vaghte dg kario ke mikhamo anjam midam...omidvaram ke betunam.omidvaram ke beshe...vaaaaaaay saram dare mitereke...cheghad dard daram....vaghti maman saate 10..11 sob vase seda kardanam miad.koli harf amade karde ke tahvilam bede...are to ras migi man age kari nadashte basham ta zohr mikhabam ama che khabi...vaghti ta khode sob tarakaye divaro mishmoramo rusarimo be saram mipicham ta hade aghal chesham baste beshe...ya hata vaghti chan shabo ruz bikhabi khafam mikone o faghat baraye inke to naduni saramo mikeshamo khodamo be khab mizanam...cheshmam dard mikonan fk konam dobare shomare chesham rafte bala...doktoramam ke dg shak karde be chsham...nemidunam dobare peye che tahghighatieee...are biayn bebinin...biain...cheghad bad shodm...hichvaght fk nemikarda m inghad badi yek ja bem ru biare... cheghad razl shodam....akhe...neidunam tu har 1 ruz dele chan nafaro mishkanam az dusto gharibeeeeee...ba in hal har ruz ke cheshm o baz mikonam be to salam midamo shokret mikonam ke shayad emruz ham man adam sham ham ruze akharam bashe o nemishe....khodaya yani ye ruzi man ba khodam zemzeme mikonam ke:ya laytani konto toraba...((ey kash khak budam))...akh.cheghad dard avare.khodaya dastamo begir va komakam kon yaraye ruye pa istadan nadram to yari bede...ah....agarche age ta injam baghi mundam hame az lotfe toe ama...

ah dele asemunam pore...asemune shahram gereftas ajib...chan saate intore akh chera nemibare....

begin bebare barun
delam havasho karde
begin tamum shodam man
begin ke bar nagarde....

   + roya khoshnod ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

چرا دروغ بگم دیگه بسه....من بهش احتیاج دارم....اره.....به کسی که میفهمه....میدونم....لابلای تمام اشکهام بارها و بارها صداش کردم کسیو که میشنید یه زمانی...ولی اون چند شبه که صدای من به گوشش نمیرسه....اونقد صداش میکنم بلکه یه لحظه تو اسمونها لحظه ای اشک چشمامو به روشنایی شبنم ببینه و برگرده...اما نه...فایده نداره بازم اونقد گریه میکنم که خافم میبره و صب چشمام از شدت اب شوری که از چشمانم جاری بود به سختی باز میشنومیبینم که بازم تنها موندم...دوباره یه شب دیگه با خودم میگم تا سه نشه بازی نشه...دومین شبم مث اولی میگذره میره....ولی من مدتهاست که تمام شبهام شب سومن...پس چرا شبهای سوم من تمام شدنی نیس...

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن

من امدم به امیدت تو هم خدایی کن

به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ما بینو خود نمایی کن

بلای کینه ی دشمنان کشیده ام ای دووووووووووووووست

تو نیز با دل ما طاقت ازمایی کن

اگرچه صبرم دیگه تمومه...اگرچه نمیدوم قلب زخمیم تا کی میتونه تو بی خبری دیگران به تپیدن خودش ادامه بده....اگرچه تمام وجودم رو یخهایی که هرگز اب نمشن فرا گرفته ولی تو این حال و هوایی که ماندن رو به من هدیه کرده با عجز با تو حرف میزنم خدای مهربوم شاید کمی رسمی شاید کمی خشک اما انگار دیگه حسی در من نیست خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا با تو هستم ک صدای منو با ارامی میشنوی...خدایا ....خدایا...خدایا...دوستت دارم................................................................................دوستش....دوستش دارم.....بین خودمون میمونه/؟؟؟؟؟

   + roya khoshnod ; ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

ای خدا تو بگو چمه؟؟؟چرا خواب به چشمام نمیاد؟؟

خیلی خستم خداااااااااااااااااا....خیلی...میخام راحت بخافم...از سر بی حوصلگی بهت رو میارم...موسیقی و گر.....نه ....هیچی....

نمیدونم چی میخام چی نمیخام کی هستم کی نیستم....حرفای زیادی هست که نگفته مونده توی دلم اما انگار واقعا مخاطبی ندارم....((در این دنیای نامردی که مردانش عصا از دست کور میدزدند منه خوش باور نادان محبت ارزو کردم...))....اون شف حالم زیاد خوش نبود فک کردم دیگه تموم شد....اما نشد....نمیدونم چرا اینروزها فقط منتظر مرگ نشستم...نمیدونم چرا نمیدونم جرا اینطوری شدم؟؟....اینقد بی چشم و رو که جز مرگ هیچی به دادم نمیرسه....چرا....چرا اونروز اونکارو.....چرااااا....چطور.....حتی فکرشم ازارم میده...وای کاشکی میمردم و اونطور نمشد....کاشکی بمیرم تا همه ازم راحت شن....چقدر سختمهههههههههههههههههه ...چقدر سختمه تو چشم مامان اینا نیگا کنم...خیلی سخته.....اییی یی خداااااااااااااااااااا چرا با خودم اینکارو کردم؟؟....وای که چقد حرف دارم///چچند وقتی هست که همه فهمیدن خنده هام از سر اجباره///چرا باعث رنج بقیه شدم....خیلی در رنجم....چیزهایی که فهمیدم بدجور ریختنم بهم...بدجورو....اخ....تمام وجودم درد میکنه//...تمام وجودم....قلبو جسم و روح و روانو....چشمام....چشمام....ای خدا....چه دارم میکنم با خودمو....تو بگو که چمه ...تو یه نفر که دوستم داشتی و داری...تو که مث خیلی ها منو نروندی....تو بگو که تنها ملجا و پناه من هستی...تویی که تنها امیدو تنها یاور من هستی....تویی که یه روزی خیال میکردم دوستت دارمووو خیال میکردم دوستم داری و هنوزم تو همون خیال به سر میبرم...دوستم داری؟؟حتی اگه دوسم نداری بگو دارم.....>>فقط برای دلخوشی بگو که بی من میمیری>>>....چی دارم میگم..شاید یه نوع عذاب وجدان دارم تو این تاریکی با نور یه مانیتور نیشستم و چی میخام....کمک...راه نجات...نمیدونم فقط میدونم بدجوری خافم میاد ولی اصن حوصله خوافیدن ندارم....اصن

   + roya khoshnod ; ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خدایا کمک کن این واقعا اخرین متن این وب باشه

دیگه من اون دختری نیستم که همش با خودم زمزمه کنم:((بی تو بودن کار من نیست ...تا دلت نرفته برگرد....))
دیگه کسیو نمیخام....یا بهتر بگم بعد این زمزمه من این خواهد بود:((بیشک بی تو خواهد ماند...در هوای تورا داشتن...کسی را که تو میخاهی...بیشک رهایت خواهد کرد در فضایی غمناک.در فضایی غمناک....هیچکسرا...هیچکسرا دیگر نمیخاهم...نه دوست داشتنت را و نه دوستت داشتن را...چون همیشه تنها خواهم ماند...از همیشه تنهاتر...))...اگرچه درد امروزم شده این:((بخام از تو بگذرم من با یادت چه کنم...تورو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم...حتی از یاد ببرم تو و خاطرات تو....حالا من با این دل خونه خرابم چه کنم...))
اما دیگه تصمیم خودم رو گرفتم...دیگه قدرت تحمل خودمو کارهامو ندارم...وقتی میدونم و میفهمم که چیکار دارم میکنم اما جلوی هوسهام نمیایستم...وقی حالیمه چه بلایی داره سرم میاد و نمیخام کاری واسه خودم انجام بدم وقتی...وقتی نور رو میبینم و به طرف تاریکی ها میرم...وقتی....دیگه لیاقت ندارم...لیاقت اینو ندارم که کسیو بخام....اونم از ته دل...منه بی لیاقت زمینی کجا اون فرشته اسمونی کجا...خلاصه کنم حرفامو حوصله نوشتن ندارم...دیگه چیزی توی وبم نمیذارم....شاید وب تازه با خاطرات تازه.زندگی تازه.وبی که بشه توش به گناهان کامل اعتراف کرد نه اینکه نصفه نیمه نوشت  فقط برای عذاب بیشتر....نمیدونم شایدم دیگه هیچوقت ننویسم...زندگی من دیگکه معنی دیگه پیدا کرده...زندگی ای که توش احساسی نیست...قلبی نیست...
دنبال یه فرصت هستم.برای یافتن یه احساس جدید شاید و دوست داشتن کسایی که دوستم داشتنو من نخاستمشون...دیگه تکرار نمیکنم که :
((سالهاست که دیگر صدایم رنگ آرامش ندارد
بغض سایه خود را بر آن انداخته است
دیگر از ترس صدای هق هق سکوت را برگزیده ام
به دنبال هم صدایی می باشم تا جای بر صدایم نهد
صدایش همگام با صدایم شود
گرمی عشقش سردی اشکهایم را ببرد
به تاریک خانه قلب من روشنایی بخشد
از وجود گرمش سرمای وجودم رخت بندد
قدم در جای پای او گذارم
و از میان سیاهی ها گذر کنم شاید که به روشنایی رسم))
بلکه میخام بعد این من  همصدای کسی بشم...دیگه همصدایی.همسفری.هم نفسی.همسری نمیخام ولی میخام که بعد این من همه ی این هم ها واسه شخص دیگه ای باشم اگه بتونم...دیگه خود خواهیی کافیه...کسی که من میخاستم تا صدام با صداش یکی بشه اینو نخاست...منم نمیخام....شاید من بتونم هم صدایی باشتم برای کس دیگه...اما به چه قیمتی؟؟....به قیمت از بین رفتن قلب خودم...به قیمت از بین رفتن تمام غرورهایی که برای یه دختر وجود داره...به قیمت بازی ندادن قلب دیگران...به قیمت کمک به یه ادم که شاید اون دنبال یه همسفر باشه...به قیمت از بین رفتن ارزوها....و همه اینها که عالی هستن...از بین رفتنشون...
و در اخر:
((عمیقترین درد زندگی مردن نیست
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است))

بله وجود من هم یخ زده و من میخام که دیگه چشمامو ببندم

 

 

   + roya khoshnod ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد